#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_175
ــ اینش دیگه به من مربوط نیست رفیق . برو فکر کن ببین منو همین جوری قبول داری یا نه ؟
نگاه ناباور ارغوان بهم فهماند، خیلی تند رفته ام . چیزی توی نگاش شکست وسایه ی غمی تمام صورتش را پوشاند . به سرعت پشیمان شدم اما آب رفته هچ وقت به جوب باز نمی گشت . ارغوان یک قدم ازم فاصله گرفت .اشک به چشماش جلا داد و با لحن بغض داری گفت :
ــ گمون کنم امروز خیلی حالت بده ، اصلا متوجه ی حرفایی که می زنی نیستی . بد موقعی اومدم سراغت ؛ بهتره بری سوار اتوبوس شی ، تا بیشتر از این گند نزدی به این رفاقت . مراقب خودت باش !
عقب گرد کرد و مرا نادم و پشیمان و با حس بد عذاب وجدان بر جای گذاشت و رفت . بیچار گی با تمام ابعادش آن لحظه در من و هیبتم خلاصه می شد . رفیق شفیقم را آزرده بودم و این بر بار غمم به شدت می افزود .
بی محابا به سمت اتوبوس دویدم و در آخرین لحظه سوارش شدم . درد و سوزش معده امانم را بریده بود. نگاهی به ردیف صندلی ها انداختم ، دریغ از حتی یک صندلی خالی . تمام صندلی ها اشغال شده بود . از آدم های جور و واجور . هم همه ی داخل اتوبوس مرا واداشت کمی با دقت بیشتر به اطرافم نگاه کنم . همه ى این آدم ها ، زندگی خودشان را داشتند؛ با شادی ها و غم های خاص خودشان .
زنی که نزدیکم نشسته بود ، نظرم را بیشتر از همه به خودش جلب کرد. کودکی چند ماهه را سفت در آغوشش می فشارد و چهره اش مضطرب به نظر می رسید . نگاش از پنجره به بیرون دور می زد و هر چند لحظه یکبار به کودکش می نگریست و حصار دستاش را به دور او سفت تر می کرد . چشماش قرمز بود و راحت می شد حدس زد ، مدت ها گریسته است . آه عمیقی از درون پر درد و التهابم به بیرون فرستادم و نگاه از زن گرفتم . مطمئنا دل ای زن هم پر از درد و راز های مگو بود . باز خودِ درونم شروع به صحبت کرد :
ــ نورا نباید نا امید بشی ، همه آدم ها تو این دنیا مشکل دارن ؛ شاید خیلی ها بدتر از تو باشن...
با این تصور کمی دلم آرام گرفت. و نگام را به خیابان همیشه شلوغ دانشکده سپردم . هنوز برای جا زدن خیلی زود بود . وارد شرکت که شدم، دیگر تحمل آن درد برام بسیار سخت شد . خودم را کشان کشان به میز تحریر سفید رنگ رساندم و روی صندلی گردان مشکی نشستم . دکور سالن سفید و مشکی بود . کلا بهادری به ظواهر امر بسیار اهمیت می داد و دکور شرکت بسیار زیبا و از وسایل مرغوب و گران قیمت تهیه شده بود . نفس پر دردم را به زحمت فوت کردم بیرون . هنوز فرصت نکرده بودم چیزی بخورم و این بر التهاب معده ام می افزود . بابا ولی از آبدارخانه بیرون آمد و با لبخند ی مهربان گفت :
ــ سلام دخترم ، خوش اومدی . هنوز پاسخش را نداده بودم ، که با دیدن صورت در هم جمع شده ام ، به قدم هاش سرعت داد و خودش را بهم رساند و با نگرانی پرسید :
ــ چی شده بابا جان ؟ جاییت درد می کنه ؟
صدای دلنواز و دوستداشتنی اش ، باز هم بغض را به گلوم دعوت کرد. سرم را تکان دادم و در حالی
romangram.com | @romangram_com