#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_174

این روزها ارغوان مدام با سوالاتش مرا غافلگیر می کرد . با اصرار گفتم : ــ من همینم ارغوان ! دوسندارم از خودم حرف بزنم ! دیگه بعد این همه وقت باید اینو قبول کرده باشی! عصبی شد و به تندی گفت :

ــ نخیر ، نمی تونم قبول کنم ! حداقل نه تا وقتی که با این قیافه ی زار و داغون می بینمت . اگه

نمی خوای چیزی بگی ، پس بهتر نقش بازی کن ؛ تا از تو چشمات حرف دلت رو نخونم و بیشتر از

گذشته ازت عصبانی نشم . که برام غصه نشه ، که یار غارم همه چیز زندگی منو موبه مو می دونه ،

اما من هیچی ازش نمی دونم . حتی محرم رازش نیستم ، وقتی اینجوری پریشونه !

لحن ارغوان بغض را دوباره به گلوم باز گرداند .چرا این روزها انقدربغض به سراغم می آمد .

حق داشت . دردم از این بود که حق داشت و من با خودخواهی این حس بد را بهش تحمیل کرده بودم ، باز با بی حوصلگی گفتم :

ــ هیچی برای گفتن بهت ندارم ارغوان ! الانم می خوام برم دیرم شده . غصه ی منو نخور و زندگیت رو بکن . من آدم حرف زدن از خودم نیستم ؛ اینو قبول کن !

با سماجت بهم زل زد و گفت :

ــ اگه نکنم ؟

اتوبوس به ایستگاه رسید . هوا به شدت سرد بود . نگاهی به ارغوان کردم و با بی رحمی گفتم :


romangram.com | @romangram_com