#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_173
ــ من می رم کلاس بعدیم ، بچه ها تا فردا خداحافظ .
ارغوان بهش لبخند زد و سری تکان داد وفاطمه به سرعت از جلوی دیدگانم دور شد و حتی بهم فرصت خداحافظی نداد . دلم بیشتر گرفت . از دست خودم بیشتر از همه ، که با حرفام ناراحتش کرده بودم . ارغوان بلند شد و کیفش را روی دوشش گذاشت و آهسته پرسید :
ــ می خوای همین طور اینجا بشینی ؟
بی رمق بلند شدم و در کنارش به راه افتادم و به کلاس بعدی رفتیم . در کنار حال بد روحیم درد
معده هم بیچاره ام کرده بود . تمام وقت سرش توی جزواتش بود و مرا نادیده می گرفت . تا کنار ایستگاه اتوبوس با من آمد. روبه روم ایستاد و بالاخره این سکوت چند ساعته را شکست و پرسید :
ــ فکر می کنم دیگه حالا آروم شده باشی . می شه لطف کنی و بهم بگی امروز چه مرگت شده ؟
نگام را فرو کردم توی دریای خروشان چشماش و گفتم :
ــ یکم بی حوصله ام فردا خوب می شم .
حتی نتوانستم جمله ای برای عذرخواهی ازش بگویم . ابروهای کوتاه خوش فرمش را بهم نزدیک
کرد و گفت :
ــ انقدر دروغ تحویل من نده نورا . این قیافه ، این چشمای سرخ و این صدای لرزونت لوت می ده . از چی انقدر ناراحتی که هر لحظه آدم انتظار داره به گریه بیافتی ؟ من نا سلامتی خیر سرم رفیقتم . رفیق برای همین روزاست ، چرا حاضر نیستی حتی یه کلمه از خودت حرف بزنی ؟
romangram.com | @romangram_com