#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_172
لحنم تند بود و نگام عصبی . لبخند از لبان ارغوان پر کشید و جاش نگرانی توی چشمان آبیش
شناور شد :
ــ الهی بمیرم خیلی دردت اومد ؟
رویم را برگرداندم و جوابی بهش ندادم . جفت برای لحظاتی ساکت شدند ؛ این طور حرف زدن
با این لحن در مرام من نبود و این را دوستانم حس کرده بودند . از زیر چشم دیدم فاطمه با اشاره از ارغوان پرسید که چش شد یهو . ارغوان اول شانه ای بالا انداخت و بعد به خودش جرات داد و پرسید:
ــ چی شده نورا که انقدر برزخی ؟ حال مامانت دوباره بد شده ؟
ارغوان نا خواسته روی نقطه ضعفم دست گذاشت و من که از سر صبح مانند انبار باروت بودم ،
نتوانستم طاقت بیاورم و با لحن بدی گفتم :
ــ مامانم خوبه ! فقط امروز اصلا حوصله ندارم . می شه یه امروز رو دست از سرم وردارین لطفا ؟
آنقدر در صدام حرص نهفته بود که جفت را ساکت کرد . فاطمه سریع چرخید و سرش را توی کیفش فرو کرد و ارغوان با دلخوری نگاه ازم گرفت و نگاش را دوخت به تخته ی وایت برد . باز عذاب وجدان دلم را به درد آورد . این دو موجود دوستداشتنی حق شان این برخورد سردم نبود، اما آنقدر ظرفیتم پر بود که ترکش هام بهشان اصابت کرد و دل مهربانشان را هدف قرار داد. با اینکه می دانستم ناراحتشان کرده ام، ولی توانایی دلجویی ازشان را نداشتم و دل خودم هم به شدت شسته بود و دوسداشتم زار زار گریه کنم و از همین نعمت خدواند هم خودم را محروم کرده بودم . استاد به کلاس آمد . تا پایان کلاس دیگر کلامی بین من و بچه ها رد و بدل نشد . با اینکه این خواسته ی خودم بود، حالا از این سکوت راضی نبودم .
کلاس که تمام شد، فاطمه به سرعت از جاش بلند شد و بدون اینکه بهم نگاه کند رو به ارغوان گفت :
romangram.com | @romangram_com