#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_171
ــ سلام به جفتتون خبر خاصی نیست !
دروغ که حناق نبود گلوی آدم را بگیرد ، بود ؟ ارغوان که هنوز فرصت نکرده بود خوب صورتم را آنالیز کند گفت :
ــ باز که دیر کردی ، ما همه چشم انتظار ت بودیم با جعبه ی شیرینی بیای ! تو که دست خالی هستی ! و فاطمه به عرایض اش افزود :
ــ فکر اینکه از دادن شیرینی بهمون در بری رو از ذهنت بیرون کن ، که کلاهمون می ره تو هم !
همان طور که در کیفم بی هدف در حال جستجو بودم تا چشام به چشماشان نیافتد ، مبادا که رنگ رخسارم خبر دهد از سر درونم ؛گفتم :
ــ حالا مگه چی شده که باید شیرینی هم بدم ؟
فاطمه چپکی نگام کرد و چشماش درشت تر از حد معمولش شد که مرا واداشت لبخند بزنم . ارغوان نیشگونی ازم گرفت و با اعتراض گفت :
ــ تو غلط کردی بهمون شیرینی ندی ! هنوز نمی دونی چی شده ؟ تمام دانشکده دارن از تو حرف
می زنن ، اونوقت خانم می گه مگه چی شده !
بازوم را ماساژدادم و با اخم بهش نگاه کردم :
ــ حالا چرا می زنی ؟ از دیروز عوض اینکه ماچم کنی همش ویشگونم گرفتی ، تمام بدنم سیاه و کبود شده !
romangram.com | @romangram_com