#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_170

صدای لعنتی ام لرزش داشت . امیرعلی آنقدر رویم نفوذ پیدا کرده بود که با یک نرمشش داشتم

وا می دادم . با چهر ه ای اخم آلود و صدایی لرزان گفتم :

ــ چرا فکر می کنی الان جوابت رو می دم؟ بارها گفتم حال و احوالات من به تو ربطی نداره !

خشم اش خروشید و دستاش را مشت کرد . نگاش رعد و برقی زد و آن احساس بی نام از آسمان

چشماش پر کشید و با عصبانیت گفت :

ــ خلایق هر چه لایق ! به جهنم که از شدت ناراحتی داری می میری !

ازم رو برگرداند و با قدم های که از شدت خشم روى زمین می کوبید ،ازم دور شد . تمام اعضای بدنم از خشم چشماش شل شد . انگار از طبقه ی دهم یک ساختمان پرتم کرده بودند پایین ،

که انقدر بی حس و حال بودم . چه مرگم بود ، خودم هم نمی دانستم. به شدت دلگیر بودم ؛ از همه کس و همه چیز توی این دنیای بزرگ و بی در و پیکر.

با سستی خودم را به کلاس رساندم . با نگاهی اجمالی فاطمه و ارغوان را یافتم ،که در ردیف جلو نشسته بودند. با دیدنم برام دست تکان دادند؛ رفتم و روی صندلی خالی میانشان که همیشه برام خالی بود، نشستم . فاطمه با شور و حال همیشگی اش که مرا گاهی به حسرت می انداخت گفت :

ــ سلام عرض شد خانم . چه خبر مبرا ؟

لبخندی اجباری به روش زدم و گفتم :


romangram.com | @romangram_com