#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_200





ــ حالا شاید بشه این دوسال رو نادیده گرفت ! دیگه دوره و زمونه عوض شده ، سن ملاک نیست . با نگاه مفرحی بهش چشم دوختم و با لبخند موذیانه ای گفتم :

ــ حق با توئه ! انگار نیما هم حسابی از تو خوشش اومده بود! صدای خنده مان بلند شد . ارغوان سری تکان داد و گفت :

ــ ای جان ! پس بهش فکر می کنم حتما !

لحظاتی سکوت بینمان حکم راند و بعد ارغوان به حرف آمد :

ــ بهش نگفته بودی شاگرد اول شدی؟ پوفی کردم و به طرفش برگشتم . اوهم چرخید سمتم ،صادقانه گفتم :

ــ فرصتش نشد؛ مامان مریض بود و درگیر اون بودیم . اصلا وقت برای مسائل متفرقه نداشتیم . نگاش پر از حس همدردی :

ــ حتما برات سخت بوده ، این خبریه که آدم برای دادنش خیلی عجله و شور و حال داره . من نمی دونستم بهش نگفتی و بی اجازه اینو بهش گفتم ؛ طفلی حسابی غافلگیر شد . وقتی با حیرت نگام کرد فهمیدم نمی دونسته و من ناخواسته با خبرش کردم .

بهش لبخند زدم :

ــ زحمت منو کم کردی رفیق .


romangram.com | @romangram_com