#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_168

خواست برای سرازیر شدن . ولی هنوز نمی خواستم گریه کنم .هنوز وقت شکستن و کم آوردن نبود . اگر این اشک ها می ریخت ،

دیگر قدرتی برای جنگیدن با روزگار بی رحم برایم نمی ماند . مامان گلی چشماش را باز کرد و با غم

بارترین نگاهی که ازش سراغ داشتم ، بهم خیره شد . بغضم بیشتر شد ،می دانستم که غرور مامان جانم را شکسته ام . می دانستم احساس سرخوردگی دارد ، اما مگر چاره ی دیگری داشتم . فکر نبودنش ،

نفس نکشیدنش ، مرا تا مرز جنون می برد . حاضر بودم ازم دلخور باشد، اما باشد کنارمان . بعد از لحظاتی که کشدار گذشت ، به حرف آمد و با لحن عتاب آلودی گفت :

ــ اینه رفتارت با مادرت ؟ من تو رو این جوری بار آوردم نورا ؟ نظرت رو به زور بهم تحمیل

کنی ؟دستم درد نکنه با بچه تربیت کردنم ، بابات اگه زنده بود می تونستی این رفتارو باهام کنی ؟

صدای آهی که نیما کشید قلبم را سوزاند . حرف های مامان گلی درد داشت . این درد را خوردن و دم نزدن کار هر کسی نبود . به شدت میل به گریستن داشتم . چرا مامان گلی امروز انقدر خودخواه شده بود. چرا نمی فهمید همه ی تلاشم برای بودنمان کنار هم است .ناگهان از جام برخاستم و مانتوام را از زمین برداشتم به سرعت تنم کردم و در حالی که مقنعه ام را کج و کوله روی سرم مرتب می کردم و با آن بغض خانمان بر انداز مبارزه می کردم ، با صدایی که به شدت می لرزید گفتم :

ــ اگه بابام زنده بود حتما نمی ذاشت کار به اینجاها بکشه ، تا من بخوام به زور متوسل بشم و ناراحتت کنم مامان گلی ؛ ولی کاش یه لحظه، فقط یه لحظه خودت رو جای ما دوتا می گذاشتی و احساس دیشبمون رو درک می کردی که دیدن حال و روزت چه به حال و روزمون آورد ، که اگه تو هم بری دنبال بابا ما دو تا بی هیچ پشت و پناهی چه غلطی کنیم تو این دنیای بی رحم و روزگار لا مروت . فقط

یکم به این چیزها هم فکر کن و انقدر خودخواه نباش مامان خانم . من خاک زیر پاتم ولی اگه با سلامتیت لج کنی ، پاش بی افته بدتر از این رفتارها رو هم ازم می بینی !

کیفم را برداشتم و با عجله بدون اینکه نگاه دیگری به جانبشان بکنم ، از اتاق بیرون رفتم . نیما دنبالم آمد و صدام کرد :

ــ آبجی صبر کن یه چیزی بخور، معده ات دوباره درد می گیره ها .


romangram.com | @romangram_com