#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_167

درمانده بهش چشم دوختم . نیما پا در میانی کرد و گفت :

ــ مامان گلی ما دکتر نیستیم ؛ آبجی نورا حتما می دونه که برات لازمه ، واسه همین اصرار می کنه . تو روخدا بخورش بزار خیالمون راحت شه .

مامان گلی نگاه تندی به نیما کرد ، که در دم نطق داداشی کور شد . مامان گلی ام قُد و کله شق بود ولی من هم دخترش بودم و همین صفات را با شدت بیشتری ازش ارث برده بودم . با اصرار بیشتری گفتم :

ــ مامان خانم الان اصلا وقت لجبازی نیست . با سلامتیت لج نکن . وضع ریه هات داغونه ،

اگه اینا رو نخوری روز به روز بدتر می شی .

بُراق شد سمتم و با اخم های گره کرده اش گفت :

ــ یه طوری باهام حرف نزن نورا که حس کنم جاهامون عوض شده . همین امروز ببر پسشون بده . تو این سن و سال به جای اینکه هوای شما رو داشته باشم ، وبال گردن دختر جوونم بشم، که حالا فقط باید همه ی هوش و حواسش به درسش باشه نه تهیه ی داروهای مادرش !

اشاره ی مامان گلی به یادم آورد که هنوز فرصت نکرده ام خبر شاگرد اول شدم را بهشان بدهم . مگر مامان گلی با این اخم ها و چشمان پر درد اجازه می داد کمی ، فقط کمی ، از حاصل جان کندن های یک ترم لذت ببرم . سرم سنگن بود و به شدت درد می کرد . بدجور گرسنه ام بود و معده ام به سوزش افتاده بود . از دیروز ظهر که در راه شرکت یک ساندویج آشغال به معده ی بیچاره ام بسته بودم ، دیگر چیزی نخورده بودم . نگام حسرت بار روی نان ببری از دیشب مانده چرخید . بخار چای از لیوان دسته دار بلند بود و عطرش بیشتر بر گرسنگی ام می افزود ، ولی حالا باید با مامان گلی اتمام حجت می کردم . نگاه مصمم ام را به نگاش گره زدم و گفتم :

ــ مامان گلی شما مریضی و باید درمان بشی ؛ حتی اگه شده به زور این قرص رو بخوردت می دم .رفتم کنارش نشستم و لیوان آبی که کنارش بود ، برداشتم قرص را گرفتم طرف دهانش و ادامه دادم :

ــ تو تنها امید ما دوتایی ، اینو خواهش می کنم هیچ وقت یادت نره ! مگه ما دوتا بچه یتیم جز تو کی رو داریم ؟ حتی اگه حس می کنی وبال گردن شدی ، ولی بازم باید نسبت به سلامتیت اهمیت قائل شی ؛ چون دوتا بچه داری که چشم امیدشون به توئه ، پس ازت خواهش می کنم فعلا به هیچی جز خوب شدن خودت فکر نکن و این داروها رو بخور. به جای خودخواهی به فکر ما دوتا باش مفهومه ؟

قرص را به لباش نزدیک کردم و انداختم توی دهانش اول مقاوت کرد وبعد آرام شد ؛یک قطره اشک از گوشه ی چشمان شب رنگش به بیرون تراوش کرد و روی صورتش ریخت . قرص را بلعید . بغض به دیواره های گلوم چنگ انداخت و اشک به شدت پشت پلک هام می کوبید و روزنی می


romangram.com | @romangram_com