#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_166

ــ سلام صبح بخیر ، حسابی کدبانو شدی داداشی !

نیما لبخند زد ، اما مامان گلی هم چنان نگاه ازم می دزدید .خیره بهش چشم دوختم و با مهربانی گفتم :

ــ احوال مامان گلی چطوره ؟

چشماش بالا آمد و با لحن پر غیظی گفت :

ــ دیروز بهت گفتم که خوبم ، که خودم بهتر از احوالاتم با خبرم . گفتم که داروها رو نگیری نورا . حرفام برات مفهوم نبود ؟

می دانستم این نگاه هزاران حرف در خود پنهان کرده است . و حالا تیرش صبح اول صبحی

بهم اثابت می کرد. موهام را دوباره بستم و کمی خودم را به جلو کشیدم . دست کردم تو کیسه ی داروها که همان جایی که دیشب گذاشته بودمش رها شده بود . ورقه ی قرص را بیرون آوردم و گرفتم طرفش

و جدی گفتم :

ــ مفهوم نبود . باید این داروهای جدید رو بخوری تا بهتر بشی . نگران چیزی جز سلامتیت نباش چون برای من ونیما تنها چیزیه که مهم و با ارزشه !

رویش را برگرداند و از گرفتن قرص امتناع کرد و با صدای محکمی گفت :

ــ ببر پسشون بده من این قرص ها رو نخورمم حالم خوبه .


romangram.com | @romangram_com