#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_165

ــ دستت درد نکنه آبجی نورا ، هر چقدر که لازم باشه صرف جویی می کنیم . مهم تر از هر چیز

سلامتی مامان گلیه . سعی کردم بهش لبخند بزنم ، اما لبخندم به نیشخند بیشتر شباهت داشت . تا آخر برج هزار تا خرج پیش بینی نشده پیش می آمد .تازه خرج خورد و خوراکمان که به کنار . هیچ چیز قابل توجهی هم در خانه نداشتیم . به یکباره تمام بار عالم روی دوشم به سنگینی افتاد . چشمام را بستم ؛ نیاز داشتم برای چند ساعتی فقط بخوابم . به دور از تمام مشکلاتی که داشت مرا از پا می انداخت . مغزم از کار افتاده بود و هیچ چیز را نمی توانست تجزیه و تحلیل کند . صدای نیما مرا به خود آورد :

ــ نخوابیا ! بذار برم برات شام بیارم ؛ حتما گشنته .

چشام عجیب گرم شده بود و علی رقم قارو قور معده ی بیچاره ام ، با بی حالی سر تکان دادم و با صدایی

تحلیل رفته گفتم :

ــ هیچی نمی خوام نیما ،فقط بذار بخوابم . خیلی خسته ام .

دیگر صدای نیما را نشنیدم و به جاش خواب به چشمام راه پیدا کرد . در میان خواب و بیداری دستان

نیما را حس کردم که بالشتی زیر سرم گذاشت و پتویی رویم کشید . پتو را دورم پیچیدم و با لذت گرمای حاصله از ش را به جان خسته ام سپردم .

صبح با صدای پچ پچ مامان گلی و نیما از عالم خواب جدا شدم . هنوز به شدت خسته بودم و سرم عجیب درد می کرد . چشم که گشودم ، نگام افتاد به آسمان چشمان مامان گلی ، که به شدت ابری بود و غم بی پایانی درش موج می زد . چشمان بازم را که دید ، نگاش را ازم گرفت . نیما در حالی که سفره ی صبحانه را می چید به آوای پر محبتی گفت :

ــ بیدار شدی آبجی جون ؟ پاشو تا وقت هست بیا صبحونه بخور ؛ دیشبم بدون شام خوابیدی !

بلند شدم و همان جا نشستم . پشتم درد می کرد. تمام عضلاتم گرفته بود . در این هوای سرد روی زمین سفت خوابم برده بود و حالا داشتم از عواقبش مستفیض می شدم . چنگی به موهام زدم و با دست صافشان کردم و گفتم :


romangram.com | @romangram_com