#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_164

لحن شوخش ما را به خنده انداخت و جو را کمی عوض کرد . با آمدن استاد خود به خود صحبتمان خاتمه یافت ؛ اما من هنوز با وجدان نا به کارم دست به گریبان بودم . ********

پشت در خانه لحظه ای مکث کردم . تکیه ام را دادم به در یک لنگه ی کوچک حیاط ، که سال ها بود به خودش رنگ ندیده بود . بیشتر قسمت هاش پوسیده بود و از درد کهنگی فریاد می زد . تنها لامپ تیر چراغ برق سو سو می زد و به نظر می رسید ، آن هم روزهای آخر عمرش را سپری می کند . نگام رفت سمت کیسه ی دارو که آرم تبلیغات یک نوع کرم صورت که حتما خدا خدا تومن پولش بود ، رویش قرار داشت . کیسه را در دست فشردم و نفس عمیقی کشیدم . تقریبا تمام پس اندازم برای خرید دارو ها صرف شده بود و تا پایان برج روزهای زیادی باقی بود . زندگی داشت بدترین رویش را بهمان نشان می داد . دلم بی قرار باباجانم بود ؛ که ای کاش بود . آه دیگری بی آنکه بخواهم از اعماق قلبم بیرون آمد . برگشتم و کلید را در قفل چرخاندم . فعلا فقط برایم مامان گلی اهمیت داشت و بس ؛حتی اگر قرار بود ماه ها از بی پولی رنج بکشم ، حاضر و آماده بودم ؛ به شرط آنکه مامان گلی ام برام می ماند . وارد حیاط شدم . چراغ آشپزخانه خاموش بود . خودم را به اتاق مامان گلی رساندم . گوشه ای از اتاق خوابیده بود و نیما بالای سرش کتاب به دست نشسته بود . با دیدنم لبخند زد و آهسته گفت :

ــ سلام آبجی اومدی ؟

رفتم داخل و کیفم را گذاشتم گوشه ی اتاق . نزدیکشان نشستم و با نگاه دقیقی به چهره ی مهتابی مامان گلی و خطاب به نیما گفتم :

ــ سلام چطوره حالش ؟

نیما هم مسیر نگاش را به مسیر نگاه من پیوند داد و با خیالی آسوده تر از صبح گفت :

ــ خداروشکر فعلا خوبه . نذاشتم از جاش تکون بخوره .تا همین چند دقیقه پیش منتظر تو بود ، اما دارو که خورد بالاخره خوابش برد . خودم را روی زمین ولو کردم و نفس راحتی کشیدم .

مانتو ام را با بی حالی در آوردم و همان جا دراز کشیدم . نیما خودش را روی زمین کشید و در معرض دیدم قرار گرفت . با صدایی که به شدت آرام بود گفت :

ــ داروهاش رو گرفتی ؟ خیلی گرون بود ؟

نگاش کردم . دلواپسی ته نگاش دلم را سوزاند . داداش کوچولو ام نباید برای این چیزها نگرانی می داشت ، اما چاره ای جز گفتن حقیقت بهش نداشتم . با صدایی که انگار از ته چاه شنیده می شد گفتم :

ــ گرفتم . تا آخر ماه مجبوریم خیلی صرفه جویی کنیم نیما ؛ تقریبا هیچ پولی برامون باقی نمونده . صدام درد داشت و این درد را نیما حس کرد و دستی روی موهای نا مرتبم کشید و با لحنی دلداری دهنده گفت :


romangram.com | @romangram_com