#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_163
نفس راحتی کشید و به صندلی تکیه زد . فاطمه این بار پیش دستی کرد و گفت :
ــ خب خدارو شکر ! یه لحظه ترسوندیم دختر جون . امروز که خبر شاگرد اولیت رو براش ببری
دیگه حسابی حالش خوبه خوب می شه ؛ نگران نباش .
خوشبخت بودم با داشتن دوستانی چون آنها و ناسپاس بودم در حقشان . نگاه مستقیم ارغوان باز بهم حس بدی داد . موشکافانه مرا زیر نظر داشت . گویا یار غارم این روزها دیگر به سختی حرفام
را باور می کرد . چشم تو چشم که شدیم ، گفت :
ــ کمکی از دستمون بر می یاد حتما بگو ! رفیق برای همین روزاست دیگه !
لحن ته صداش بهم نهیب می زد که در این رفاقت کم گذاشته ام . خودم را به آن راه زدم و با لبخند قدر شناسانه ای گفتم :
ــ ممنونتم رفیق . مشکلی بود که تو بتونی کمکم کنی ، حتما !
یک تای ابروش بالا پرید و استفهام آمیز نگام کرد . انگار که با نگاش بهم بگوید واقعا رفیق ؟
اما فکرش را به زبان نیاورد . به جاش فاطمه گفت :
ــ رو منم حساب کن ، هر چی نباشه شاگرد اولی باید بهت برسیم !
romangram.com | @romangram_com