#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_162
ــ چرا باز سر کلاس شمس دیر رسیدی ؟ من دیگه داشتم سکته می کردم . با خودم می گفتم این دفعه دیگه شمس ازت نمی گذره !
یاد مامان گلی به دلم چنگ زد . نگاه پر تمنای آخرش و نسخه ی طولانی و گرانقیمتش که همین امروز باید می گرفتمش . آهی ناخواسته از سینه ام بیرون آمد و توجه بچه ها را بیشتر جلب کرد . ارغوان با بی قراری گفت :
ــ چرا آه می کشی نورا ؟ اتفاقی افتاده ؟
برای انکاردیر شده بود . روی فاز دروغ گفتن هم نبودم ؛ در آن لحظه بی اختیار زبان باز کردم
وجواب دادم :
ــ دیشب که رسیدم خونه حال مامانم بهم خورد و بردیمش بیمارستان . تا صبح بالای سرش بودم .
این بود که دیر رسیدم سر کلاس . صدای وای گفتنشان هم زمان بلند شد . ارغوان زودتر پرسید :
ــ حالا حالشون چطوره ؟
بهش نگاه کردم . در نی نی چشماش یک دنیا علامت سوال بود ، اما صبورانه آنها را همان جا نگه
داشته بود و باز تحملم می کرد .
ــ خدارو شکر بهتره ، من که اومدم مرخص شده بود و داشت با نیما می رفت خونه .
romangram.com | @romangram_com