#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_161
واقعا شق و القمر کردی رفیق !
بهش لبخند زدم و فاطمه در ادامه ی ابراز هیجانات ارغوان اضافه کرد :
ــ خیلی بهم چسبید دختر . چه کار خوبی کردما روز اول اومدم کنارت نشستم . بد جور کیف می ده رفیق نزدیک شاگرد اول دانشکده باشی ! خداییش نمی دونستم همچین حس با حالی داره !
صدای خنده ی من وارغوان بلند شد و فاطمه در حالی که لبه ی چادرش را جمع می کرد گفت :
ــ ولی خودمونیم خیلی خسیس و آب زیر کاه تشریف داری ! هیچم اون ورقه ی لا مصب رو خوب نگه نمی داشتی که ما هم یه فیض اکبر و اصغر ببریم !
من و ارغوان دیگر مُرده بودیم از خنده . در میان جمع آن دو رفیق ، امیرعلی را به دست فراموشی
سپردم و رو به فاطمه گفتم :
ــ یعنی من ورقه ی کوفتی رو خوب نگه می داشتم ، همه چیز حل بود ؟
سرش را به سمت پایین تکان داد و با تاکید گفت :
ــ دیگه سر هیچ امتهانی ولت نمی کنم گفته باشم !
خنده ام ادامه داشت که ارغوان با سوالش مرا از حال و هوای خوبم بیرون کشید :
romangram.com | @romangram_com