#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_160

انگار کمی زیاده روی کرده بودم . صورت امیرعلی از شدت عصبانیت به کبودی می زد. چشاش کاسه ی خون شده بود و رگ های شقیقه و گردنش یک بند انگشت زده بود بیرون . این امیرعلی را تا بحال ندیده بودم . آن نگاه هم مرا می ترساند و هم دلم را به تپش های بیشتر دعوت می کرد . واقعا چه مرگم شده بود ؛ از این سو در دل برایش غش و ضعف می کردم و از سوی دیگر اینگونه بهش می تاختم . حال و احوالاتم با هم ضد و نقیض بود و همین تفاوت ها داشت مرا از درون نابود می کرد . صدای فریادش بند دلم را پاره کرد :

ــ نشونت می دم امیرعلی کیه ! اون زبون دراز و مثل نیش عقربت رو کوتاه می کنم غزال ! فقط بشین و تماشا کن !

انگشت اشاره اش را چندبار به طرفم تکان داد و بعد دستاش را به شدت از میان بازوان مانی بیرون کشید و به سرعت از میان دانشجویانی که این صحنه را تماشا می کردند ، راهی برای عبور پیدا کرد و از نظرم محو شد . نفسم بالاخره از سینه بیرون افتاد و به یک باره قلبم در ماتمی عجیب فرو رفت . مانی به سویم آمد و با لحنی عذرخواهانه گفت :

ــ خواهش می کنم امیر علی رو ببخشین ؛ اون معمولا آدم بد قولی نیست . نمی دونم چرا این بار، این رفتارو کرده !من باهاش حرف می زنم .

پوزخندی زدم :

ــ فکر می کنین تاثیری هم داره ؟ سرش را با تاسف تکان داد :

ــ امیرعلی تا حالا توسط هیچ دختری رد نشده ؛ این اشتیاقش رو به شما بیشتر می کنه . الان اون توی یه بازی خطرناک گیر کرده ؛ نمی خواد به هیچ عنوان باختش رو قبول کنه . امیدوارم با گذشت زمان همه چیز آروم تر بشه . از شمام خواهش می کنم کمتر به پرو پاش بپیچین ؛ حرفای امروزتون واقعا غرورش رو خُرد کرد و غرور تنها چیزیه که امیرعلی بهش اهمیت می ده !

دلم برای تنها عشق زندگیم گرفت ، اما حق به جانب گفتم :

ــ حرفای امروز حقش بود . اون بهم قول داده بود هر چی برنده بگه گوش می ده ، اما بدقولی کرد ؛ پس نباید انتظار رفتار بهتری داشته باشه . بهتر رفیق شفیقتون کمی از خودخواهیش کم کنه ، دارین باهاش حرف می زنین ، این قسمت رو هم بهش یادآوری کنین لطفا !

مانی خلع سلاح شد و با شانه هایی افتاده و چهره ای مستاصل بهم خیره ماند . ته چشماش چیزی بود که مرا آزار می داد . ارغوان دستم را گرفت و مرا به سمت کلاس بعدی کشاند . با او همراه شدم ، در عینی که دلم پیش امیرعلی جا مانده بود و شورش را می زد و فکرم درگیر نگاه آخر جناب مانی بود . با ارغوان و فاطمه به کلاس بعدی رفتیم . در تمام طول مسیر یا از جانبشان بوسیده شدم و یا نیشگون های آبدار ازم گرفته شد . روی صندلی ها که نشستیم ، ارغوان دوباره صورتم را بوسید و گفت :

ــ خیلی خوشحالم نورا ، این شاگرد اولی حق ات بود . با اون همه گرفتاری و رفت و آمد های طولانی


romangram.com | @romangram_com