#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_159
ــ تو قول دادی ! باید بهش عمل کنی !
پورخندی بهم زد . یک دستش را گذاشت توی جیبش و با وقاحت گفت :
ــ دلیلی نمی بینم بهش عمل کنم !
با اینکه همه وجودم از بد قولیش در هم شکسته بود ،اما من هم پوزخند ى مهمانش کردم و در حالی که دستام را زیر بغل چلیپا می کردم با نگاه تحقیر آمیزی بهش گفتم :
ــ بیشتر از این هم ازت انتظاری نمی رفت ! می دونستم این مسابقه بی فایده است . تو مزاحم آفریده شدی ! نمی تونی مثل آدم زندگی کنی ! باشه ، هر چقدرکه دلت می خواد منتظر بمون .هر کاری که دوست داری بکن ؛ به صیدت ادامه بده ، اما اینو بدون که محاله ممکنه خر آدمی مثل تو بشم که حتی نمی تونه مثل یه مرد رو عهد و پیمونش پا بند باشه !
امیرعلی را انگار بنزین ریختم و آتش زدمش با حرفام . به طرفم جستی زد و با فریاد گفت :
ــ ساکت شو دختر! کسی تا حالا جرات نکرده با من اینطوری حرف بزنه ! فکر کردی که کی
هستی ؟!
ترسیدم اما پاپس نکشیدم . ارغوان مرا به عقب هل داد و مانی از پشت دستان امیرعلی را گرفت.
ما هر دو با سماجت خیره بودیم بهم ؛ او با غضب و من با تحقیر. خندیدم و گفتم :
ــ از این به بعد کسی هست که جرات می کنه ! پس حواست رو جمع کن و واسه خودت ارزش و احترام بخر.
romangram.com | @romangram_com