#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_158
ــ نورا ، نورا ، دختر چه کردی ! شاگرد اول دانشکده علوم پزشکی شدی ! نورا جونم ترکوندی دختر ، ای ولا داری !
هضم این خبر دیگر در حد و توانایی های من نبود . شاگرد اول دانشکده ، آن هم من ، نورا تنها؟
ارغوان را کنار زدم و به سوی بورد برگشتم ؛ آنجا که دست فاطمه نشانه رفته بود، را نگریستم . بله
واقعا نامم به عنوان شاگرد اول در کل دانشکده آنجا نوشته بود و عجیب بود که نام امیرعلی ، بعد از نامم به عنوان شاگرد دوم ذکر شده بود . همه جا امیرعلی مانند سایه دنبالم می کرد و من ازاین نزدیکی، هم خرسند بودم و هم واهمه داشتم . در دلم عروسی بر پا بود . لبخند جز لاینفک صورتم شد . دردلم گفتم :
ــ خدایا شکرت ! باباجونم داری منو می بینی مگه نه؟ بهم افتخار می کنی ؟ فقط ای کاش پیشم بودی! فاطمه مرا بغل کرد و صورتم را بوسه باران نمود . برگشتم به سمت امیرعلی، میزان خشمش را
با هیچ واحد اندازه گیری نمی شد اندازه زد . رفتم و درست در یک قدمیش ایستادم . با اینکه قلبم دیوانه وار از نزدیکی بهش در سینه می کوبید ، اما با لحن محکمی گفتم :
ــ من شرط رو بردم صیاد !تورت رو جمع کن و برو برای کس دیگه ای طعمه بذار ! دست از سر من وردار !
نگامان در هم گره خورده بود ، امیر علی برای لحظات طولانی خیره و بی هیچ پلک زدنی نگام کرد
و بعد با صدایی که از شدت خشم دو رگه شده بود گفت :
ــ هرگز دست از سرت بر نمی دارم چشم سیاه ! تو شکار خودمی ! تو رو به کس دیگه حواله نمی کنم ! صبر کن و نگاه کن چطور به زانو درت می یارم !
تمام شوقم با حرفاش فروکش کرد و لبخند از لبام پر کشید . می دانستم او به عهد و پیمانش وفا نخواهد کرد ؛ این را با نگاه سگ دارم بهش یادآوری کردم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com