#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_157

من هم در کمال پررویی بهش زل زدم و گفتم :

ــ استاد قضاوت زود این پیامدها رو هم داره !

برای لحظه ای نفس ها در سینه حبس شد . شمس با سماجت بهم نگاه می کرد و جدیت نگاش ،

دروغ چرا ، کمی مرا دچار خوف می کرد؛ اما من جان سخت تر از این حرف ها بودم .

سکوتش را به معنای موافقت با عرایضم گذاشتم و لبخند به لبام دعوت شد . نگاش را از نگام جدا کرد و بی هیچ حرف اضافه ای ، شروع به تدریس کرد . کم کم نفس ها از سینه آزاد شد و جو کلاس به حالت عادی برگشت . نیم نگاهی به امیرعلی کردم ؛ دست های مشت شده اش حاکی از استرس و ناراحتی اش بود و عجیب حالم خوب شد .آن خیال آسوده اش ، کفرم را در می آورد . لحظات به کند ترین حالت ممکن گذشت ، تا بالاخره شمس کلاس را خاتمه داد . همین که از در بیرون رفت، کیفم را برداشتم و با عجله به سمت بورد دویدم . نتیجه مسابقه برام حکم آب حیات را داشت. صدای قدم های دیگری پشت سرم می گفت که من تنها فرد مشتاق برای دانستن نتیجه نیستم . یک لحظه برگشتم عقب ، ارغوان و فاطمه دنبالم می دویدند . اهمیتی ندادم و سرعتم را بیشتر کردم . بعد از گذشتن از پله ها رسیدم به بورد . نفسم بُریده بُریده از سینه بیرون می آمد و سوزش بدی در ریه هام احساس می کردم ، اما هیچ یک از این ها نمی توانست اشتیاقم را به دانستن نتیجه کم کند . خودم را رساندم به بورد . هنوز چشام درست نوشته ها را ندیده بود، که صدای جیغ ارغوان نگام را به سویش کشاند . خنده ی روی لباش بهم امید می داد .همان آب حیات را و صداش برام قشنگ ترین صدای دنیا شد :

ــ نورا 19 شدی ! وای باورم نمی شه !

نگام به طرف بورد برگشت و با دیدن نمره ام باور کردم آن شور و شوق ارغوان را ، حالا من 39 امتیاز داشتم . نگام سراسیمه دنبال نام امیرعلی گشت و بلافاصله آن را یافت ؛ وای خدای من !

امروز عجیب خدا طرف من بود . باورم نمی شد ، آن چه را که چشمام می دید . عدد 18 مرا به اوج آسمان ها پرواز داد . ارغوان شانه ام را گرفت و مرا به طرف خودش برگرداند و خواهرانه در آغوشم کشید . صدای جیغ خوشحالیمان برای دیگران مفهوم نبود و این بیشتر به هیجان درونمان می افزود .

حالا امیر علی 37 امتیاز داشت و من با اختلاف دو نمره مسابقه را بُرده بودم . بی اختیار نگام اطراف را کاوید و بالاخره اورا یافت . اخم هاش در هم پیچ خورده بود و شدت خشم و عصبانیتش قابل وصف نبود . نگاش ، سیگنال نگام را دریافت کرد و با غیظ بهم خیره شد . لبام می خندید و دلم به تالاپ و تولوپ افتاد . آن نگاه خشمگین هم توانسته بود قلبم را به تلاطم بیاندازد. خوشحال بودم ؛

از او برده بودم و مجبور نبودم عشق نوپایم را از دلم ریشه کن کنم . صدای فاطمه با شادی

بی نظیری توجهم را به او داد :


romangram.com | @romangram_com