#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_156

ــ آقای تهرانی شما هم 19 شدین . کمی مکث کرد . غم تمام عالم به یک باره به قلبم سرازیر شد . امیرعلی با لحن پیروزمندانه ای زیر گوشم گفت :

ــ خودتو آماده کن غزال !

دوستداشتم می توانستم یک جوری از خجالت اش در بیایم؛ پسره بدجور روی اعصابم پیاده روی می کرد . شمس نگذاشت نه من، بیشتر از این ،در این حال خراب باقی بمانم و نه امیرعلی در جشن ظفر و پیروزی اش :

ــ شما نفر دوم کلاس شدین .

نور امیدی بس اندک به دلم تابانده شد . لبخند گله گشاد امیر علی به ناگاه از لباش محو شد و نگاش به طرف شمس کشیده شد . استاد نگاه خیره ای بهم کرد و بعد با لبخند تحسین آمیزی گفت :

ــ و شما خانم تنها ، نفر اول کلاس شدین ؛ تنها نمره ى کامل در این درس ، در کل دانشکده !

اگر آن لحظه یک جیغ بنفش می کشیدم ، حق داشتم ؛ نداشتم ؟ نمره ى کامل ، آن هم نفر اول دانشکده چیزی خیلی فراتر از انتظارم بود.



شمس خواست که برایم کف بزنند و من در میان هیاهوی کلاس حتی نتوانستم یه جیغ کوتاه بکشم .

خُب ، به ظاهر کُپ کرده بودم . نگاهی به امیرعلی انداختم ؛ ابروهای پر پشت اش شدیدن به هم پیچ خورده بود و فک هاش را با حرص بهم می سابید . لبخندم این بار فاتحانه بود و این حسابی حرص اش را در آورد . با انگشت شصت براش علامت پیروزی فرستادم و او با غضب فقط مرا نگریست . هنوز برنده ى مسابقه مشخص نبود ؛ یک درس دیگر باقی مانده بود اما دلم کمی، فقط کمی با امید آغشته شد . نگام رفت سمت شمس . هنوز نگاش به من بود . کلاس که ساکت شد، گفت :

ــ تبریک می گم خانم تنها ، واقعا بعد از اون چند مورد بی نظمی ، باید اعتراف کنم همچین انتظاری از شما نداشتم !


romangram.com | @romangram_com