#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_155

ــ امروز نتیجه مسابقه مشخص می شه چشم سیاه ! امیدوارم خودتو واسه باخت آماده کرده باشی ! چون خیال ندارم بهت رحم کنم !

دلم به هراس افتاد و از لحن مطمئنش آشوب شد . انگار تو دلم رخت می شستند . لحظه به لحظه بیشتر از قبول این پیشنهاد پشیمان می شدم.صدای شمس مرا از میان افکار مالیخولیاییم بیرون آورد و پرتم کرد اینجا ، داخل کلاس دانشکده ى علوم پزشکی . نگاه مستقیم استاد مرا نشانه رفته بود و این به التهاب و اضطرابم می افزود . کف دستام عرق کرده بود و سردرد بدی داشت عذابم می داد .بعد از کشمکش با بهادری و شوک حال بد مامان گلی و بی خوابی دیشب ، حالا این استرس هر لحظه بیشتر و بیشتر مرا از پا می انداخت . شمس با آرامش خاص خودش گفت :

ــ دانشجویانی که ترم های دیگه با من کلاس داشتن ، می دونن که من در اولین کلاس ترم جدید نمرات ترم قبل همون کلاس رو می خونم و الان خیال دارم نمرات نهایی شما رو بخونم . هر چند تا الان دیگه نمرات رو سایت اومده و هم رو بورد زده شده . آشوب دلم بیشترشد . صدای نفس هام به شماره افتاده بود . از زیر چشم به امیرعلی نگاه کردم ، با خیالی راحت یک پایش را گذاشته بود روی پای دیگرش و یک دستش را روی میز گذاشته بود و با انگشتاش ریتمی را می نواخت . آسوده خاطری او بیشتر مرا وحشت زده می کرد . دوباره صدای شمس به گوشم خورد و نگام را به سمت خود کشید:

ــ باید بگم دو مورد پاس نشده داشتیم که بماند . اول نمرات پایین تر رو می خونم .

او شروع به خواندن نمرات کرد و من دل توی دلم نبود . تا می توانستم صلوات می دادم . چشام را بسته بودم و همه ى حواسم به صدای شمس بود . شک و تردید داشت مثل خوره وجودم را

می خورد . اگر آن دست درد لعنتی نبود، شاید می توانستم با خیال راحت تری به اسامی گوش فرا دهم . صدای آهسته ى امیرعلی باز مرا به این مکان احضار کرد :

ــ زیاد ناراحت نباش چشم سیاه ! قول می دم بهت خوش بگذره !

خاطر جمعی توی صداش کفرم را در می آورد . نگاه تیزی بهش کردم ، که خودش را کمی عقب کشید ما هم چنان با اشتیاق نگام می کرد :

ــ شاهنامه آخرش خوشه جناب !

حالا در درونم ذره ای به برد خودم امید نداشتم و اینطور برای این جناب پر مُدعا، قُمپز در می کردم.

شمس که ساکت شد ، حواسم رفت پی اش . نگاه دیگری به سمت ما کرد و ادامه داد :


romangram.com | @romangram_com