#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_154

ابروش را بالا داد و با نگاه کاوشگری وراندازم کرد :

ــ به حدس و گمان و امید واهی دل نبندین خانم و به جاش نظم بیشتری به کارهاتون بدین بهتون اطمینان می دم هرگز دیر نخواید رسید !

این استاد جوان فارغ از غم دنیا چه می دانست ؛ زندگی من روی چه پایه از نظم پیش می رود . چه می دانست از صف های طولانی اتوبوس و مترو ؟چه می دانست صبح تا شب دوندگی و تحمل نگاه هرزه ی بهادری یعنی چه ؟ نگام بی اراده سرد و سنگی شد :

ــ از نصیحتتون ممنون استاد گرامی !ولی هر کس گرفتاری های خودش رو داره ،خوبه که همدیگر رو از روی ظواهر امر قضاوت نکنیم .

اخم هاش کمی بهم نزدیک شد و با اصرار بیشتری به چشمام زل زد. انگار می خواست تمام راز دلم را از چشمام بفهمد . کیفم را به دست گرفتم و قدمی به سمت کلاس برداشتم . در جوابم گفت :

ــ بله حق با شماست . نمی خواین که کلاس امروز رو از دست بدین ؟

سرم را به علامت نه تکان دادم :

ــ با اجازتون اول من می رم !

در کلاس را گشودم در حالی نگاه پر سوالش را هنوز از پشت احساس می کردم . فرصتی پیش نیامد تا بچه ها را پیدا کنم ؛ روی اولین صندلی خالی نشستم و بلافاصله استاد شمس وارد کلاس شد . سرم هنوز پایین بود که صدایی دل انگیز در مجراهای گوشم فرو رفت :

ــ سلام چشم سیاه .

سرم به سرعت بی اجازه چرخید . درست کنارم نشسته بود . قلبم تحت تاثیر نگاه خیره اش برای لحظه ای فرو ریخت .چطور متوجه حضور او نشده بودم . لبخندش حاکی از سوتفاهم وحشتناکش بود .این دیگر فرای ظرفیت امروزم بود . اخم غلیظی به چهره ام نشادم و رویم را برگرداندم . نگام بی اختیار در نگاه شمس ادغام شد . هنوز موشکافانه نگام می کرد . کیفش را روی میز گذاشت . صدای امیر علی دوباره به گوشم رسید :


romangram.com | @romangram_com