#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_153

ــ هیچ وقت بهت دروغ نمی گم ؛ پس حرفام رو باور کن داداشی . نمی خوام دیگه با این حال و روز ببینمت ، باشه ؟

سرش را تکان داد و نفس عمیقی کشید . داداش نیمای جوانم در همین یک شب انگار یک سال پیرتر شده بود . شوک از دست دادن مامان گلی ، برای جفتمان غیر قابل تحمل بود . دستم را فشرد و با آرامش بیشتری گفت :

ــ باشه آبجی ، تو دیگه برو به کلاست برس بقیه ی کارها رو بسپر به من .

بهش لبخند زدم و باقی کارها را به مرد خانه مان سپردم . با عجله از بیمارستان زدم بیرون و سوار اتوبوس شدم . باز با شمس کلاس داشتم و گمان نمی کردم به موقع به کلاسم برسم .

پشت در کلاس که رسیدم 10 دقیقه از زمان کلاس گذشته بود، آه از نهادم در آمد و نا امیدانه به دیوار تکیه زدم . آن همه هول و هراس و عجله عاقبت به نتیجه نرسیده بود . صدایی مرا از جا پراند :

ــ چرا پشت در ایستادین و آه می کشید خانم تنها ؟ گفته بودم بعد خودم کسی رو داخل کلاس راه نمی دم . سرم را چرخاندم به پشت سرم و شمس را دیدم ، که با نگاه مفرحی بهم خیره بود . راست ایستادم و در حالی که هنوز در شوک بودم گفتم :

ــ سلام استاد . فکر کردم دیر رسیدم !

نگاهی به ساعت اش کرد. کت و شلوتر مشکی پوشیده بود با یک بلوز یقه دیپلمات به رنگ سبز یشمی که عجیب با رنگ چشماش هماهنگ بود . نگاش را به چشمان من چسباند :

ـ درست فکر کردین خانم ! اما امروز شانس با شما یار بود و بحث اساتید در دفتر آموزش باعث تاخیر من شد . دست از آنالیزش برداشتم و

با خیال راحت بهش لبخند زدم و گفتم :

ــ چه خوب ! امیدوارم باز هم از این بحث ها پیش بیاد !


romangram.com | @romangram_com