#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_152
صدای در اجازه نداد به سخنرانیم ادامه دهم . به پشت سرم نگریستم، بعد از لحظاتی نیما وارد شد . نگا ش پر از تشویش و نگرانی بود ، با این حال که مطمئنش کرده بودم حال مامان گلی خوب است . گویا برادر عزیز تر از جانم باور نکرده بود، که با این سر و وضع آشفته خودش را به بیمارستان رسانده بود . سراسیمه خودش را کنار تخت کشاند و با لحنی پر از دلهره گفت :
ــ مامان جان خوبی شما ؟
مامان گلی دستش را گرفت و پلک هاش را روی هم گذاشت :
ــ خوبم مادر چرا انقدر هراسونی ؟
نفس نیما عصبی و کلافه از سینه اش بیرون آمد . آه عمیقی کشید که دلم را بدجور لرزاند . برای اینکه جو را عوض کنم گفتم :
ــ آهای داداشی ، حالا دیگه حرف خانم دکترت رو باور نداری که اینطور نگران و دلواپسی ؟
نگام کرد . چیزی توی نگاش دل دل می کرد که مرا می ترساند . اما بهش اعتنایی نکردم و ادامه دادم :
ــ آخرین بارت باشه تو تشخیص خانم دکتر شک می کنی !
صدای نیما بی رمق به گوشم رسید :
ـــ مُردم و زنده شدم تا رسیدم اینجا . فکر کردم می خوای آرومم کنی و حتما اتفاق بدی افتاده !
تمام غم واندوهش با همین دو جمله راهی قلبم شد . قدمی جلو گذاشتم و دستش را گرفتم . سرد بود مثل یخ . با آوایی پر محبت گفتم :
romangram.com | @romangram_com