#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_151
ــ نباید اورژانس خبر می کردی ، خودم آروم می شدم . الان باید کلی بابت هزینه اورژانس و بیمارستان بدیم .
قلبم از صدای غمگینش تیر کشید . دستش را محکم گرفتم و با تحکم گفتم :
ـ شما غصه ی این چیزا رو نخور . خودت که قیافه ی کبودت رو ندیدی مادر من ! اگه چیزیت نبود که بستریت نمی کردند !
با سماجت گفت :
ــ اینا به فکر پول خودشونن ، بدشون نمی یاد مریض رو بیخود تو بیمارستان نگه دارن واسه گرفتن پول بیشتر!
ــ هیچم اینطور نیست ! از ریه ات عکس گرفتن ؛ وضعش بدتر شده، دیگه نباید تو کارخونه کار کنی . ریه ات داره از بین می ره مامان گلی .
پشت چشمی برام نازک کرد و جواب داد :
ــ خودم بهتر از هر کس دیگه از حالم خبر دارم . کارخونه نرم بمونم خونه ؟ خرج و مخارج زندگی بیوفته رو دوش تو ؟ هرگز نمی ذارم این اتفاق بیوفته !
خُب ، یکدندگی و غرورم به مامان گلی رفته بود . حرفش یک کلام بود و امکان نداشت ازش برگردد . صلح جویانه گفتم :
ــ در این مورد بعد حرف می زنیم . به نیما زنگ زدم می یاد دنبالت . من باید برم دانشگاه ،از اونورم می رم شرکت . شب می یام با هم حرف می زنیم . مامان گلی تو رو خدا مراقب خودت باش . امروزم
پا نشی بری کارخونه ها !زنگ زدم به رییست گفتم بیمارستانی بهت چند روز مرخصی داده . خوب استراحت کن تا بهتر شی .
romangram.com | @romangram_com