#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_150
ماشین اورژانس نمی تونه بیاد تو کوچه ؛ برو داداش گلم . نیما با خیز بلندی از جا جست و بی هیچ حرفی از در اتاق بیرون رفت . من ماندم و خس خس سینه ی مامان گلی که غم عالم را روی دلم تلنبار می کرد . امکان نداشت اجازه بدهم مامان گلی از دستمان برود ، این محال ممکن بود . با عجز و التماس بهش نگاه کردم و با لحنی پر خواهش گفتم :
ــ طاقت بیار مامان گلی به خاطر ما دو تا بچه یتیم باید طاقت بیاری .
با آمدن مامورین اورژانس نور امیدی در دلم تابید و از جا بلند شدم . بلافاصله بهش اکسیژن وصل شد و اقدامات اولیه را انجام دادند . دکتر اورژانس تشخیص داد برای یک شب بستری باشد . نیما به اصرار من خانه ماند و من با آنها همراه شدم . تمام این ها در کمتر از یک ساعت اتفاق افتاد؛ یک ساعت جهنمی که من غم بی مادری و یتیمی دوباره را به چشم خود دیدم . ******
بعد از گذشت یک شب سخت و طولانی کنار تخت مامان گلی نشستم . دکتر بعد از ویزیتش اجازه مرخصی داده بود . دارو های جدید و قوی تر، به اضافه ی کپسول اکسیژن که براش حیاتی بود .
با مهربانی دستی به سرش کشیدم و گفتم :
ــ خوبی خانم خانما ؟ تو که حسابی که دل نورا خون کردی !
اشک دوباره در کاسه چشماش پر شد و فقط سری تکان داد . بغض باز به سراغم آمد اما اشک نه . اجازه نمی دادم ضعف بهم چیره شود . نباید گریه می کردم . من حالا حالا ها کار داشتم . باید برای نیما و مامان گلی یک زندگی بهتر می ساختم . این اشک ها و این نگاه غم بار نباید تکرار می شد .
دوباره نوازش اش کردم وگفتم :
ــ قهر کردی با نورا ؟ از دیشب یک کلمه باهام حرف نزدیا دلت می یاد ؟ صداش هنوز خش داشت بعد از آن سرفه های ویرانگر :
romangram.com | @romangram_com