#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_147
سری برام تکان داد :
ــ خدا حافظ ؛ زود برو خونه بابا جان . شب های زمستون طولانی و سرده .
با دلگرمی بیشتری شروع به کار کردم . بابا ولی بهم حسابی انرژی تزریق کرده بود . هنوز سرم کامل توی پرونده فرو نرفته بود، که در اتاق بهادری باز شد . یک لحظه تنم یخ کرد . حضور او را به کلی فراموش کرده بودم . در شرکت جز من و بهادری کسی نبود . و بعد از آن روز و حرف هاش از تنها بودن با او می ترسیدم . سرم بالا آمده بود و هیبت او را در میان قاب در دیدم . لبخند گوشه ی لباش پُر از حرف بود واین مرا تا سر حد مرگ می ترساند . با قدم های شمرده و هماهنگ به سمت میزم آمد و جلویم ایستاد . سری به ناچار براش تکان دادم و او شروع کننده ی صحبت شد :
ــ خسته نباشی خانم ! حسابی این چند روز افتادی تو زحمت .
لحنش بسیار حرص در آر بود . از صمیمیت توی صداش و طرز نگاش حس بدی بهم دست می داد .
کوتاه و مختص جواب دادم :
ــ وظیفه ام توی شرکت همینه جناب رییس !
و کلمه ی رییس را با غلظت بیشتری ادا کردم ، شاید که موقعیتمان را به خاطر آورد . یک دستش را گذاشت روی میز و حایل تنش کرد و آهسته به سمتم متمایل شد . حالا فاصله مان به دو کف دست می رسید . قلبم هُری پایین ریخت و نفسم در سینه حبس شد . با چشمانی از تعجب گرد شده نگاش کردم وکمی خودم را عقب کشیدم . چشمان پر از شیطنت اش را روی تمام اجزای صورتم گرداند و بعد مستقیم زل زد توی چشمام و گفت :
ــ هر چی نگات می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که برای این کار خیلی حیفی !
قلبم برای لحظه ای از کار ایستاد . هیچ تصوری از پاسخی که باید به این وقاحتش می دادم نداشتم .
ورای اینکه به این کار به شدت نیاز داشتم . هنوز با حرارت خاصی نگام می کرد و لبخند معنا داری رو لباش خودنمایی می کرد. سکوتم را که دید باز به حرف آمد و گفت :
romangram.com | @romangram_com