#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_146
ــ خودت رو سوزوندی بابا جان ، چرا شما جوون ها اینقدر عجولید ؟
غُر زدن بابا ولی هم به دلم می نشست . بابا ولی برام تمثیلی شده بود از بابا جانم خودم . لبخندی
به لب نشاندم وگفتم :
ــ حواسم نبود بابا ولی ، اینقدر که سرم درد می کنه ،می خواستم زود بخورمش بلکم یکم سرم
آروم شه . بابا ولی اخم به چهره نشاند :
ــ از صبح سرت تو این پرونده هاست ؛ اگه سرت درد نمی گرفت جای تعجب داشت . فردا هم روز خداست دختر جان ! بزارش برای فردا .
پرونده را ورق زدم و گفتم :
ــ دیگه چیزی نمونده بابا ولی یه نیم ساعت دیگه تمومه .
بابا ولی با بی میلی شانه ای بالا انداخت و در حالی که به سمت در خروجی می رفت گفت :
ــ خود دانی دخترم . وقت اداری تموم شده ، منم امروز می خوام برم خونه ی دخترم .
ــ برو به سلامت . سلام منو هم به دخترت برسون .
romangram.com | @romangram_com