#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_145

ــ آره، خیلی سخت گذشت . درشبانه روز 4 ساعتم نمی خوابیدم ؛ خدا کنه نتیجه اش دلخواهم باشه خستگیم دربره .

نگاه ارغوان رفت سوی امیرعلی که صدای خنده اش می آمد و دل بیچاره ام را آتش می زد .

ــ دل تو دلم نیست نمرات بیاد ببینم کدومتون برنده می شین ؛ خیلی می ترسم نورا ، اگه اون برنده شه واقعا باهاش دوست می شی ؟

سرم بی اجازه ى خودم چرخید و برای لحظه ای دیگر هوا برای نفس کشیدن به ریه هام دعوت کرد. لبخند جذاب و مردانه ی امیرعلی شدیدن دلم را به تکاپو می انداخت . نمی خواستم به این قسمت ماجرا فکر کنم .علارقم میل شدیدم به بودن در کنارش ، این نوع بودن و داشتنش باب میل دلم نبود . سرم را برگرداندم ، آهی کشیدم :

ــ بهش فکر نکردم ارغوان ! فقط امیدوارم که ازش ببرم .

با آمدن فاطمه حرفمان نیمه ماند و دوباره شور و حال به جمع باز گشت .فاطمه از ماجرا بی خبر بود و طی یک قرار داد نانوشته بین من و ارغوان، کسی به اوچیزی نگفته بود . با هم به سمت کلاس رفتیم.

امیرعلی و مانی هم به طبقه ى بالا رفتند .

******

سرم گرم حساب و کتاب های شرکت بودم . چند روزی بود که از صبح تا شب به شرکت می آمدم، تا کارهای عقب افتاده ام را انجام دهم . یک هفته تعطیلات میان ترم امروز تمام می شد و من حتی فرصت نکرده بودم کمی استراحت کنم . بابا ولی لیوان چای را روی میزم گذاشت و با دلسوزی پدرانه ای گفت :

ــ بابا جان خسته شدی . بقیه را بذار برای بعد . سرم را برای لحظه ای بالا آوردم و درهمان حال لیوان چای را برداشتم و یک قُلپ خوردم .

انقدر داغ بود که تا مری و ریه ام سوخت . بلافاصله لیوان را گذاشتم روی میز و با دستم مشغول باد زدن دهانم شدم . بابا ولی با ناراحتی گفت :


romangram.com | @romangram_com