#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_144

ــ یادمه ! ولی هر چی که تو بگی که وحی مُنزل نیست غزال ! دوست نداشته باشم نشنیده می گیرم . باز کُفرم را در آورد پسره ى وقیح . دستم رفت سمت دستگیره ى در و در حالی که یک قدم بر می داشتم ، با لحن سردی گفتم :

ــ خوبه ! پس منم دوست ندارم سلامت روعلیک بگیرم از این به بعد ؛ بی حساب می شیم !

رفتم داخل و به سرعت قدم هام افزودم . ارغوان را از دور دیدم و براش دستی تکان دادم .لبخند ارغوان زود محو شد و نگاش به پشت سرم دوخته شد . می دانستم امیرعلی بیدی نیست که با

این بادها بلرزد و طبق معمول همیشه اش دنبالم می آید . به ارغوان که رسیدم در آغوشم کشید و زیر گوشم گفت :

ــ باز که این جوجه اردک زشت دنبالت راه افتاده !

نگام برای لحظه ای به عقب چرخید ؛ مانی ناجی ام شده بود و امیرعلی را به حرف گرفته بود .

نفسم را با صدا دادم بیرون و توی دلم گفتم :

ــ ای کاش قصد شکارم رو نداشت ، شاید اون موقع همه چیز فرق می کرد !

با پرسش ارغوان از عالم رویاییم بیرون آمدم و نگام را حواله اش کردم :

ــ واسه امتهان حاضری ؟ این دیگه آخریشه ، حسابی خسته شدی .

خودم را کمی عقب کشیدم و دسته ای از موهای وحشیم را، که بیرون از مقنعه افتاده بود ،با دست به داخل هدایت کردم و در حالی که تمام هوش و حواسم پی آن صیاد بی رحم بود ، گفتم :


romangram.com | @romangram_com