#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_143
امتهانات ترم یکی پس از دیگری آمد و رفت . شب و روزم را نمی فهمیدم و همه وقتم صرف
درس خواندن می شد .امیرعلی را بعد از آن روز حادثه ساز دیگر ندیده بودم و دل بی حیایم عجیب برای دوریش ناله و فغان سر داده بود . روز آخرین امتهان فرا رسید . از اتوبوس پیاده
شدم و خودم را رساندم به آنسوی خیابان . پرشیای سفید هم زمان با من پارک کرد. نگام سرخودانه به سمتش سرک کشید . چون صدای ضربان قلبم با ریتم تندی می زد و بهم می فهماند که لحظه ى دیدار نزدیک است . امیرعلی با ژست خاص خودش از ماشین پیاده شد . نگام را
برای لحظه ای شکار کرد و لبخند جذابی رو لباش نشست . زود سرم را پایین انداختم و بی توجه به کوبش بی امان قلبم و فریاد دلتنگی اش ، با عجله وارد دانشکده شدم . صدای قدم های او پشت سرم می آمد ؛ برای رسیدن بهم عجله نداشت ، اما نگاه امروزش باز همان نگاه پر شیطنت و مغرور روزهای اول بود . بالاخره بهم رسید و با صدای سحر انگیزش گفت :
ــ سلام چشم سیاه دوستداشتنی ! قلبم برای لحظه ای از تپش ایستاد و پاهام سست شد . به شدت شنیدن این جمله از زبان او به دلم می نشست . در عین حالی که داشتم برای دل سیر دیدنش بال بال می زدم ، بی اعتنا به راهم ادامه دادم . دوباره گفت :
ــ جواب سلام واجبه غزال . رسیدیم به پله های ورودی ، ایستادم و یک نیم نگاه به سویش افکندم ؛ یک دست سورمه ای پوشیده بود و این رنگ عجیب بهش می آمد . سرش را کمی کج کرد و با اشتیاق به چشمام زل زد. لبخندش را حفظ کرده بود و حالت صورتش کاملا با آخرین باری که دیده بودمش ، متفاوت بود . نفسی تازه کردم و خونسرد گفتم :
ــ گیریم که علیک سلام ! بعدش؟ تکیه اش را داد به در ورودی و چنگی میان موهای پرپشت اش زد ، که انگار آن چنگ را به دل
من می زد ، که آن طور به سوزش می افتاد :
ــ خوبی؟ مدتیه که همو ندیدیم !
ــ خب که چی؟ فکر کنم آخرین دفعه که دیدمت همینو ازت خواستم که تا معلوم شدن نتیجه مسابقه کلامی باهام حرف نزنی . به خاطر مبارک اومد ؟
دستش را درون جیب شلوارش فرو کرد و با لاقیدی گفت :
romangram.com | @romangram_com