#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_142

ــ انقدر حرف نزن بچه بشین غذا بخور .

بعد از خوردن آن نان و کوکوی داغ به اتاقم رفتم و جزوه ها را به دست گرفتم . نیمه شب بود که از خواندن دست کشیدم . سرم به شدت درد می کرد . بی خوابی های متوالی داشت مرا از پا می انداخت . پنجره اتاقم را گشودم و به آسمان صاف و بی ابر خیره شدم ؛ ماه در وسط

آسمان به زیبایی می درخشید و ستاره های بزرگ و کوچک دورش سو سو می زدند . چند روزی بود که برف و باران از این شهر رخت بر بسته بود و علاوه بر اینکه سرد بود، اما از آسمان چیزی نمی بارید و این برام خیلی خوشایند و راضی کننده بود. بی اختیار دلم نافرمانی کرد و

باز یه یاد آن چشم های خاکستری افتاد . حرف های امروز که بینمان رد و بدل شد ، دوباره در

ذهنم مرور شد . سوز سردی آمد وباعث شد خودم را بغل کنم و روی لبه پنجره بنشینم . امیرعلی امروز برام خیلی نا آشنا بود . امیر علی را این مدت جور دیگری شناخته بودم .مغرور ،شوخ و بذله گو، خوش گذران و به فکر شکار ! آن آشوب چشمان ، آن دستان مشت شده و آن لحن سرزنش آمیز، برام نا مانوس بود . دلم باز از به یاد آوری حرفاش در سینه بیشتر تپید و احساس بدی بهم دست داد . رفتارم با شمس چه ایرادی داشت که این خیال خام به ذهن امیر علی رسیده بود .

به شدت می خواستم بدانم درون سرش چه می گذرد . نگام به جزوه امتهانی که گذشت ، افتاد .

گوشه ی اتاق افتاده بود و شماره ى امیر علی هنوز با خط خودش آنجا خود را به رخ می کشید .

نمی فهمیدم چرا هنوز پاکش نکرده ام ؛ اطمینان داشتم هرگز از آن استفاده نخواهم کرد ، ولی خُب آن دست خط تنها چیزی بود که از این عشق سوزان و بی حاصل داشتم . قلبم سمفونی عشق می نواخت و در کمال ناباوریم به شدت برای تنها مردی که در زندگیم وجود داشت ، تنگ شده بود . دستم به سمت قلبم رفت ، نگام را دادم به سینه ام و آه کشان زیر لب زمزمه کردم :

ــ چت شده دل بیچاره ى من؟ چرا نمی تونی ازش بکنی؟ تو کجا و اون کجا ، تو به چی دلخوشی و اون به چی فکر می کنه . به یاد اون زدن ، بزرگ ترین اشتباهیه که مرتکب شدی !

ولی چرا دلم نمی خواست آن را فراموش کند؟ آن حس عمیق و دلچسب و در عین حال سوزان

و نابودگر، چطور اینقدر زود در دلم پایه گذاری شد ، که کنترلش از دستام در رفت . واقعا در این زمان از زندگیم ، عاشق شدن چه صیغه ای بود؟؟؟؟؟ ********


romangram.com | @romangram_com