#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_141

ــ ای جونم مامان گلی ، که دردم رو فهمیدی! یه چیزی به این خانم دکترت بگو انقدر گیر نده به موها و جوشای من !

مامان گلی مانتو را از تن در آورد و آمد به سویمان با محبت نگاش کردم :

ــ سلام خانم خانما خسته نباشی .

در جوابم لبخند زد و شیر آب را باز کرد و حینی که درون تابه سرک می کشید گفت :

ــ سلام مادر مونده نباشی . تو مگه درس نداری داری شام می پزی ؟ برو به درسات برس باقیش با من . کو کو های برشته شده را از تابه بیرون آوردم و به او که مشغول خشک کردن دستاش بود نگریستم :

ــ شما یکم استراحت کن . یه کو کو درست کردن منو از درس عقب نمی اندازه مامان خانم .

نیما نان های تازه را که مامان گلی گرفته بود و همان جا کنار در رها کرده بود ؛آورد و سفره ای پهن کرد و به صحبت های من اضافه کرد :

ــ سعادت خوردن دستپخت خانم دکتر که همیشه به دست نمی یاد مامان گلی . این خانم هنوز دکتر نشده

اینه وضعمون !وای به حال وقتی که خانم دکتر بشه ،دیگه هرگز فرصت خوردن کو کوی نورا

پز به دستمون نمی یاد .

مامان گلی خندید و با چندتا پیش دستی و قاشق رفت کنار سفره نشست . من هم با ظرف کوکو رفتم کنارنیما نشستم و با دست آزادم ضربه ای به پس گردنش نواختم و با اخمی تصنعی گفتم :


romangram.com | @romangram_com