#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_140

ــ مسخره !حالا حتما دنبال مناسبت می گردی ؟

ناخنکی به درون تابه زد و همان طور که دست اش را فوت می کرد با خنده گفت :

ــ چیکار کنم آبجی عقده ای شدم خُب !

حق داشت . بودنم در خانه خیلی چیز غریبی به نظر می آمد و نیما داشت بدون غرض و فقط

از روی شادی برای بودنم ، در کنارش این را بهم می فهماند . اما مگر چاره ی دیگری هم بود؟

لبخندم را بهش هدیه کردم و با نگاهی که همه ی دوستداشتنم را در خود نهان داشت گفتم :

ــ فدای بچه ی عقده ایم بشم !

و بعد باز دست کردم درون موهاش و بهمشان ریختم . صدای خنده مان در صدای مامان گلی گم شد :

ــ باز افتادی به جون موهای این بچه ؟

صورت مامان گلی بر خلاف عتاب صداش پر از لبخند بود . کیف می کرد از رابطه ی ما دو تا .

نیما شروع به کولی بازی کرد و خطاب به مامان گلی گفت :


romangram.com | @romangram_com