#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_139
بهش خندیدم و در حالی که موهام را پشت گوش می بردم گفتم :
ــ سلام به روی نشسته ات داداشی صورت جوش جوشی من !
باز نقطه ضعف اش را نشانه گرفته بودم که نگاش برزخی شد .
ــ تو کی می خوای دست از سر جوشای من ورداری نورا ؟
لبخندی تحویلش دادم و گفتم :
ــ تا وقتی که دیگه رو صورت خوشکلت نباشن !
پوفی کرد و سرش را تکان داد و به سمت حوض گوشه ی حیاط رفت . صدای جلز و ولز روغن
مرا به طرف اجاق گاز برد . مشغول بر گرداندن کوکو ها بودم ، که صدای نیما از بالای سرم غافلگیرم کرد :
ــ نه بابا ، دیگه واقعا شبیه کدبانو ها شدی ! حتی شام هم پختی ؟ امشب مناسبت خاصی داریم ؟
آفتاب از کدوم طرف در اومده که افتخار خوردن دستپخت خانم دکتر نصیبمون شده ؟
نگاش کردم ؛ تمام اجزای صورتش داشت می خندید . انگار نه انگار که همین چند دقیقه ی پیش آن طور برزخی و خصمانه نگام می کرد . این اخلاق بی ریای نیما را به شدت دوستداشتم . ساده و مهربان بود و قلبش هیچ کینه ای را درون خودش نگه نمی داشت . پشت چشمی براش نازک کردم و با قاشق کوکوی دیگری را برگرداندم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com