#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_138
کفرم در آمد و یک جورایی از ترس لرز نشست توی تنم ،ولی از تک وتا نیافتادم و در حالی که
انگشت اشاره ام را براش تکان می دادم گفتم :
ــ بمیرمم به تو نمی بازم ! یه بار دیگه برات شفاف سازی می کنم . آقای امیر علی تهرانی تو برام
هیچی نیستی !و هیچ چیز من ، تکرار می کنم ،هیچ چیزمن به تو مربوط نمی شه ! آخرین دفعه ات
باشه اینطوری باهام حرف می زنی ، که اگه تکرار بشه دیگه باهات جور دیگه ای تا می کنم ! از الان تا معلوم شدن نتیجه مسابقه نمی خوام حتی یک کلمه بینمون رد و بدل شه ، فهمیدی ؟
چنان بهش خیره شدم و چنان صدام تحکم و خشم داشت ، که بالاخره سگ نگام کار خودش را کرد و دوباره امیرعلی خان را ساکت کرد. نگاش هنوز عصبی بود و حالت صورتش کلافگی را داد می زد . نفسم را عصبی دادم بیرون و از کنارش رد شدم . در حالی که دلم بی قرار آن نگاه و آن عطر دل انگیز بود . ****** سری به شرکت زدم و بدون فوت وقت خودم را به خانه رساندم . مامان گلی هنوز سر کار بود و
نیما هم به خانه نیامده بود . با اینکه درس داشتم ، اما هوس پختن غذا برای آن دو عزیزم مرا
واداشت که در آشپزخانه بمانم و مشغول تهیه ی شام شوم . همان طور که پوست سیب زمینی ها
را می کندم ، نگام هم به جزوه بود و زیر لب مطالب را با خودم تکرار می کردم . مایه کو کو را تازه توی تابه ی رنگ و رو رفته سرازیر کرده بودم ، که صدای در خانه توجه ام را به آنسو کشاند ؛ سرم را از پنجره ی آشپزخانه بیرون بردم و با دیدن نیما لبخند به لبام نشست .او هم با دیدنم ذوق زده شد و شتابان به سویم آمد و در عین حال گفت :
ــ به به سلام به خانم دکترم . خدارو شکر، نمُردم و یه بارم این صحنه رو دیدم که تو قبل ما
خونه باشی !
romangram.com | @romangram_com