#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_137

عصبی گفت :

ــ من هر طورکه دلم بخواد باهات حرف می زنم چشم سیاه ! تا حالا اون روی امیر علی رو نشونت ندادم ،مثل اینکه لازم شد بهت نشون بدم تا چه حد می تونم آزار دهنده باشم .

قلبم سوای لحن و رفتار خشونت آمیز امروزش ، تند تند در سینه ام می کوبید و یک گوشه از ذهن

نا به کارم از ژست و حالت چهره اش خوشش می آمد . عصبانی بودم ، بیشتر از امیر علی ، از

دست خودم که اینطور دست و دلم برای این مرد می لرزید .بر خلاف غوغای درونم نگاه زهر آلودی بهش کردم وگفتم :

ــ هر کاری که دلت می خواد بکن ! منو از این چیزا نترسون پسر جون ، من هم هنوز اون روی نورا تنها رو نشونت ندادم . انقدر پاپیچ من نشو ؛برو رد کار خودت .

کاردش می زدی آن لحظه حتی یک قطره خون هم در نمی آمد . طوفان نگاش داشت بهم می گفت ، این جناب تا به حال اینطور بی پروا از کسی جواب نگرفته است . یک قدم بهم نزدیک شد .

با اینکه هُل ورم داشت ،

ولی با سماجت صاف سر جام ایستادم و با پررویی زُل زدم توی چشمای خاکستری پر غضب اش .

صداش آهسته تر به گوشم رسید :

ــ مثل اینکه قرارمون یادت رفته آهوی وحشی ! وقتی که بهم باختی نشونت می دم امیرعلی تهرانی کیه !


romangram.com | @romangram_com