#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_136

انگار یک پارچ آب یخ رویم پاشیده شد .این روزها چرا تمام مردان دورو برم این جمله را در مورد

شخصیتم ابراز می کردند ؟ صدای نفس های پُرحرص امیر علی به گوشم خورد و از زیر چشم دستهای مشت شده اش را دیدم . با عجله به شمس نگاهی کردم و گفتم :

ــ این بعد از تصیح اوراق مشخص می شه استاد ! فعلا با اجاز تون !

زود پا تند کردم سمت بیرون کلاس . صدای قدم های امیر علی بهم می گفت در تعقیبم است .

دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و حالات جدید امیرعلی و حرف های شمس بهش دامن می زد . هنوز خیلی از کلاس دور نشده بودم که امیر علی بهم رسید. جلوم ایستاد . من هم به ناچار ایستادم و با اخمی که به چهره نشاندم گفتم :

ــ اوهووی ! چیکار داری می کنی جناب ؟

با اخم های در هم تنیده و صورتی که از خشم گلگون بود ، گفت :

ــ پس تا به من می رسی می شی مریم مقدس ؟ و با استاد دل می دی و قلوه می گیری ؟

ابرو هام بیشتر در هم پیچ خورد و قلبم با شنیدن حرف های نیش دارش تیر کشید :

ــ مراقب حرف زدنت باش آقا پسر ؛ دیگه خیلی داری پات رو از گلیمت درازتر می کنی. تو کی هستی که به خودت اجازه می دی با من اینطوری حرف بزنی ؟

چنگی به موهای خوش حالتش زد و در حالی که سعی می کرد صداش را پایین نگه دارد ،با لحنی


romangram.com | @romangram_com