#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_135
ورقه را که تحویل شمس دادم جز من ، فقط امیر علی بود که هنوز روی صندلی اش نشسته بود وخیال برخاستن هم نداشت . شمس ورقه را از دستم کشید و بی توجه به حضور امیر علی گفت :
ــ با این خط در هم و برهم چطور می خواین از این درس نمره بگیرین ؟
کیفم را دادم دست چپم و به چشمان میشی استاد خیره شدم و جواب دادم :
ــ مطمئنم که شما از پس خوندن اش بر میاین استاد ! من نهایت سعی ام رو کردم تا خوانا باشه . امیدوارم شما هم نهایت سعی اتون رو بکنین ، چون نتیجه این امتهان برام خیلی مهمه !
نگاش با کنکاش تو صورتم چرخید تا از حالت چهره ام پی به منظور پس حرفم ببرد . یک تای ابروم بالا پرید و او پرسید :
ــ می شه بپرسم چرا ؟
ــ خُب اگه نپرسین ممنون می شم !
دوباره لبخندی نا محسوس رو لباش پدیدار شد ،که باز مرا مات و مبهوت بر جای گذاشت .
صدای قدم های محکم و پر شتاب امیرعلی از پشت سرم شنیده شد و بعد از لحظاتی کوتاه ، بوی عطر تلخش ودستی که دراز شد سمت شمس ، برای دادن ورقه ی امتهان . شمس توجه اش را به
او داد و ورقه را گرفت و به همراه ورقه ی من روی میز گذاشت . امیر علی با نگاهی منتظر بهم چشم دوخت . معنی نگاش برام گُنگ بود . صدای شمس مرا از آن خیرگی نجات داد :
ــ تمام سعی ام رو می کنم خانم تنها ،امیدوارم همون قدر که حاضر به جواب هستین ، تونسته باشین پاسخ درست به سوالات بدین !
romangram.com | @romangram_com