#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_134
نگاهی به ساعت بند مشکی گران قیمتش کرد و با تاکید گفت :
ــ فقط نیم ساعت تا پایان وقت مونده ؛ مطمئن هستین مشکلی ندارین ؟
سنگینی نگاهی روم سنگینی کرد ؛به طوری که سرم خودکار به آن سمت چرخید و یک لحظه چشام امیرعلی را دید که با چشمانی آشفته و در عین حال غضبناک بهم خیره بود . زود سرم
را سمت شمس برگرداندم و با اطمینان گفتم :
ــ بله استاد ،از پسش بر می یام . ممنون از توجه اتون !
لبخندی صورتش را نقاشی کرد که باز مرا در حیرت فرو برد . دیدن لبخند این استاد بد عُنق ،این
روزها برام عجیب علامت سوال بود . با لحنی مغرضانه گفت :
ــ بله ،البته که بر می یاین !
نگام روش ثابت شد . سری برام تکان داد و از کنارم گذشت . برای لحظه ای به پشت سرش خیره
شدم .انگار که نگام را حس کرد ،چون برگشت و باز به ساعتش اشاره کرد . دوزاریم سریع افتاد
و سرم را انداختم پایین و حلاجی طرز نگاه و لبخند جناب استاد را گذاشتم برای بعد . الان برام مهم تر از هر چیزی این امتهان و بردن از امیر علی بود .امیر علی ای که نگاه کاونده و پُر عتابش را تا پایان وقت از روم برنداشت و دلم را بی تاب و بی تاب تر کرد .
romangram.com | @romangram_com