#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_133
وجودم که :
ــ بتمرگ سر جات دختر جون ! تو انقدر تو زندگی دل مشغولی داری که این آقای صیاد جایی نداره تو این بلبشو .
باز وجدانم دُمم را قیچی کرد و بال و پر دلم را با بی رحمی چید . حواسم آمد سرجاش و زُل زدم
به تخته ی وایت بُرد . چند لحظه بعد استاد شمس وارد کلاس شد . بعد از اتفاق راه پله ، فقط چند بار در کلاس دیده بودم اش و نگاه ها ی گاه و بی گاهش بهم فهمانده بود در تیرس نگاش هستم و شاید منتظر بود آتویی ازم به دست آورد، تا حسابی از خجالتم در بیاید . سوالات که توزیع شد، تمام هوش و حواسم رفت پی ورقه . نیم ساعتی گذشته بود و من هنوز به نصف سوالات پاسخ نداده بودم .
این درد لعنتی اجازه نمی داد با سرعت بنویسم . سایه ای روی سرم افتاد و نگام را بی اراده به بالا کشاند . شمس بالای سرم ایستاده بود . بلافاصله پرسید :
ــ مشکلی برای دستتون پیش اومده خانم تنها ؟
خدای من دیگر به خوبی مرا می شناخت . اگر با آن دسته گل هام مرا به خاطر نمی آورد، عجیب بود . این دست هم برام غوز بالا غوز شده بود این روزها . آنقدر به این سوال جواب داده بودم که
حسابی کفری می شدم .
ــ چیز مهمی نیست استاد !
ابروش بالا پرید و متعجب گفت :
ــ اما انگار هست ! چون سرعتتون در نوشتن رو گرفته !
romangram.com | @romangram_com