#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_132
به پشت سرم نگاهی کردم :
ــ واسه امتهان آماده ای ؟
در حالی که چادرش را مرتب می کرد ، نگاه کجی بهم کرد :
ــ اگه ورقه ات رو خوب نگه داری ، بله آماده ام .
ارغوان و مانی به او و حالت اش خندیدند . خنده با لبانم آشنا شد :
ــ من نمی دونم از بین این همه صندلی تو چرا باید درست بشینی پشت سر من ؟
ابرویی بالا انداخت و موذیانه گفت :
ــ از اون جا که من خدای شانسم !
خندیدم و سرم را تکان دادم . نگام افتاد به امیر علی، که در سکوتی بی سابقه لَم داده بود روی
صندلی و نگاه تیزش را روی من متمرکز کرده بود . از نگاه مستقیمش لرز به تنم افتاد و نفسم برید . حال این روزهاش برام غیر قابل فهم بود . مانی رد نگام را دنبال کرد و به امیر علی رسید؛ لبخند
گوشه ی لباش باعث شد سریع چشم از امیر علی بگیرم و صاف سر جام بنشینم . داد بزنم بر خود
romangram.com | @romangram_com