#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_131
سرم مایل شد به سمتش و دروغ چرا ، صدای ضربان قلبم شدت گرفت . رایحه ی عطری آشنا زودتر از صاحبش به مشامم زندگی بخشیده بود و من چقدر بابت داشتن این حس شرمگین شدم . نگام با نگاش ادغام شد . جدی و بی هیچ لبخندی تماشام می کرد . صدای سلام و احوالپرسی ارغوان مراواداشت تا نگاه از آن تندیس سنگی بگیرم و به جناب مانی سلام کنم . مانی این بار در صندلی کناری من نشست و امیر علی بعد از لحظاتی که خوب خیره وراندازم کرد ، با چند صندلی فاصله ازم نشست و نفسم را بالا آورد . دوری ازش برام یک مُوهبت بود . فرصت نکردم دوباره نگاش کنم ، چون فاطمه با سرو صدا داخل کلاس شد :
ــ سلام بچه ها !
به روش لبخند زدم :
ــ سلام تنبل کلاس می ذاشتی آخر وقت می یومدی !
در حالی که شماره صندلی اش را پیدا می کرد رو بهم گفت :
ــ حالا که سر وقت رسیدم و تو به آرزوت نرسیدی . پس کو این صندلی من ؟
مانی به پشت سرش اشاره کرد و با متانت گفت :
ــ فکر می کنم این صندلی شما باشه .
فاطمه خودش را کشاند به این سمت و با خواندن شماره صندلی لبخندی فاتحانه زد و خودش
را انداخت روی صندلی :
ــ بله خودشه ممنون !
romangram.com | @romangram_com