#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_130

دست اش را گرفتم و حینی که او را به داخل کلاس هدایت می کردم گفتم :

ــ تو چرا همش نگران منی ؟ مامانم که نیستی دختر !

روی صندلی هامان نشستیم ،که این جلسه با یک صندلی فاصله بود . در حالی که سر جاش

جا به جا می شد گفت :

ــ خودمم موندم تو این حسم نسبت به تو والا ! همش تو دلم برات هول و ولا دارم ! حالا مطمئنی دخترم نیستی ؟

خندیدم . ارغوان در همه حال خوب بلد بود جو را عوض کند . کیفم را روی دسته ی صندلی آویزان کردم و با خنده گفتم :

ــ تو شناسنامه ام که اسمت نوشته نشده ؛مگه اینکه بابام دور از چشم مامانم تو رو گرفته باشه !

چشمای ارغوان درشت شد و به سمتم خیز برداشت :

ــ دختره ی بی جنبه !

صدای خنده مان در صدای مانی خان گُم شد :

ــ سلام خانم ها .


romangram.com | @romangram_com