#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_129
ــ کارای پرونده طبق دستور انجام شد . کار دیگه ای ندارین مرخص شم .
بله ! جز این چیز دیگری برای گفتن نداشتم . باید دوام می آوردم ،چون این کار برام مهم و با ارزش بود . چون داروهای مامان گلی باز در حال تمام شدن بود . چون هفته ی دیگر نوبت دکتر داشت و به خاطر هزار تا دلیل دیگر خودم را به نفهمی زدم و لبخند پیروزمندانه ی گوشه لبان بهادری را نادیده گرفتم . انگار خدا دلش برام سوخت ، که بهادری به جلد جدی اش بازگشت و بعد از مرور پرونده امضاش کرد و گفت :
ــ کاری نمونده می تونین برین .
فقط سری براش تکان دادم و با سرعت هر چه تمام تر از اتاق زدم بیرون .لحظه ای بیشتر آنجا می ماندم ، مصادف می شد با اخراجم از شرکت . به همان سرعت کیفم را برداشتم و تقریبا به
حالت دو از آن شرکت خراب شده گریختم . *******
امتهان بعدی باز درس مشترکم با امیرعلی بود . تا صبح حتی لحظه ای پلک روی هم نگذاشتم و خودم را برای رویارویی با صیادم آماده کردم . حرف های ارغوان بدجور مرا ترسانده بود و در دل به شدت از قبول این پیشنهاد پشیمان بودم ، اما افسوس که دیگر دیر شده بود و آب رفته به جوب باز نمی گشت و به هیچ قیمتی حاضر نبودم غرورم را پیش آدمی مانند امیر علی که منتظر تماشای ضعفم بود زیر پا بگذارم . دستم هم چنان باهام سر ناسازگاری داشت و از شانس خوبم
هر دو امتهان اول دروس مشترکم با امیر علی تهرانی بود . ارغوان کنار در کلاس انتظارم را
می کشید. با دیدنم گل لبخند بر لباش شکوفه زد اما آشوب نگاش چیزی نبود که از چشمام پنهان
بماند . رفیق شفیقم بدجور نگران سرنوشت این شرط بندی بود و از قضا گویا چندان به برد من ایمان نداشت . بهش رسیدم :
ــ سلام خانم خانما
ــ سلام دختر چرا دیر کردی ؛ دلواپس شدم به امتهان نرسی !
romangram.com | @romangram_com