#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_128

ــ به به خانم تنها ! بالاخره تشریف آوردین !

ــ سلام عرض شد جناب رییس ! طبق دستورتون اومدم برای انجام کار پاره وقت .

ــ پرونده ای که روی میزت گذاشتم راست و ریست کن و زود بیا اتاقم .

چشمی گفتم و زود ارتباط را قطع کردم . خون در رگ هام یخ بسته بود وحس وا زدگی اجازه نمی داد روی پرونده تمرکز کنم . برای لحظاتی پلک هام را روی هم گذاشتم و از پشت پلک

بسته خنده ی نیما و مامان گلی به خاطرم چنگ زد . بله ، من نورا تنها ،به این اجبار تن داده بودم برای راحتی عزیزانم و حق نداشتم پا پس بکشم . حداقل نه به این زودی ها . بهادری و امثال او نمی توانستند مرا برای رسیدن به هدف بزرگم متزلزل کنند . باز خودِ وجودم مرا از دلمردگی و نا امیدی رهاند . با شنیدن صدای قدم های بابا ولی که لخ لخ کنان با سینی کوچک چای به سویم می آمد ، چشمم را گشودم و باز با لبخند به استقبالش رفتم . خوردن آن چای کمی حالم را جا آورد و بعد ازدو ساعت کشمکش با پرونده ، با عزمی جزم به سوی اتاق بهادری رفتم . چند ضربه به در و بعد حضورم در آن اتاق ، که برام حکم اتاق شکنجه داشت ولی من تصمیم داشتم این شکنجه تدریجی را به جان بخرم ، تا باز بتوانم چهره ی شاد و پر از کِیف نیما را ببینم . بهادری از پشت مه ی از دود سیگار نگام کرد و با لبخند اغواگرانه ای گفت :

ــ بفرمایید تو خانم . مشتاق دیدار !

چشام را از زور درد و رنج برای لحظه ای بستم. دوباره صداش پرده های گوشم را آزرد :

ــ چرا پس وایسادی بیا جلوتر .

به ناچار چند قدم بهش نزدیک شدم و پرونده را گذاشتم روی میزش و دوباره یک قدم رفتم عقب . تمام مدت نگاه خیره و مشتاق بهادری مثل یک دوربین حرکاتم را دنبال می کرد . صدای کوبش قلبم شدید تر شد . و کف دستام از استرس عرق کرد . سرم پایین بود ، مبادا که چشمام با آن نگاه هوس آلود مماس شود . صداش به شدت سنگین و پر تمنا شد :

ــ دیگه داشتم پشیمون می شدم از این مرخصی طولانی مدت ! به قول بابا ولی اینجا بدون حضور شما بدجور سوت کوره خانم !

طپش قلبم بیشتر شد و همه ی وجودم در احساس سرد حقارت یخ زد . باید چیزی می گفتم تا پوزبندی شود بر دهان این کفتار . بدون اینکه نگاش کنم ،با صدایی که سعی داشتم از شدت خشم ویران کننده ام نلرزد گفتم :


romangram.com | @romangram_com