#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_127

ــ سلام به روی ماهت بابا جان ؛ چقدر اینجا بدون شما سوت و کور بود . خوش اومدی بابا .

فقط من بودم که با شنیدن این کلمات مهر آمیز بغض گلوم را می فشرد یا نه ؛ هر کس دیگری

جای من بود دلش می خواست کمی قربان این پیرمرد نازنین برود . صدام کمی لرزش داشت ،

تبسم شیرین لبان بابا ولی می گفت که حسابی سر ذوق آمده است و او نیز دلتنگ من بوده .

تحت تاثیر احساسات شدیدم که بدجور به قلیان در آمده بود ،گفتم :

ــ سلام بابا ولی جان ، من فدای این دل مهربون شما بشم ؛دلم براتون یک ذره شده بود به خدا ! به سوی میزم رفتم و حینی که روی صندلی می نشستم ادامه دادم :

ــ بابا ولی تو بند و بساطت چای تازه دم پیدا می شه ؟ بدجوری بیرون سرده .

بابا ولی پاشنه چرخاند سمت آبدارخانه و در همان حال صداش پیچید در گوشم :

ــ هست بابا جان ؛ الان برات یه چای لب سوز ، لب دوز، قند پهلو می یارم تا حسابی گرم شی .

لبخند هنوز روی لبام بود که صدای تلفن آن لبخند بی ریا را از لبام پراند . دستم پیش نمی رفت برای جواب دادن . گوشی را که به گوش گرفتم ، بلا فاصله صدای بهادری در مجراهای گوشم

نشست و منزجرم کرد از خودم و او و هر چه مرد مانند او :


romangram.com | @romangram_com