#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_126
ــ چی شدی نورا ؟ واسه همین یک ساعت طول کشید تا بیای ؟
ــ شلوغش نکن فاطمه ؛ یه ضرب دیدگی ساده است که زود خوب می شه .
سوال مانی مرا واداشت که به سویش بنگرم :
ــ تصادف ماشین خدای نکرده ؟
زُل زدم میان چشماش . این جناب گویا ماموریت یافته بود حتما و فوری و فوتی از زیر زبانم حرف بکشد . این حرف را با نگام ریختم توی چشماش انگار ، که لبخند زد و چشمکی هم ضمیمه ی آن
لبخند معنادار شد .
ارغوان اجازه ی پاسخگویی به نداد و با جدیت گفت :
ــ نخیر ! تصادف ماشین نبوده ! خیلی اتفاقی دستش ضرب دیده . اگر سوال دیگه ای ندارین ما باید بریم کتابخونه !
نفس راحتی کشیدم و نگام باز رفت سمت مانی که با لبخند خاص اش مشغول تماشای صورت جدیارغوان بود. امیرعلی هنوز در سکوت عجیبی که شدیدن ازش بعید بود دست و پا می زد . نگام بازیگوشانه به سمت او سرک کشید . چشماش موج خشمی مهار شده را در پس خود نهان داشت . درک حال امروز امیر علی از حد توانم خارج بود . بی هیچ حرفی بعد از چند ثانیه نگاه بی وقفه که بی قراری عالم را به جانم تزریق کرد ، از کنارمان گذشت و با گام هایی محکم و استوار از نظرمان دور و دورتر شد . آنقدر درگیر نگاه آخرش بودم که حتی متوجه نشدم کی مانی دنبال او رفت و کی ما به سمت کتابخانه به حرکت در آمدیم . صدای فاطمه و ارغوان را می شنیدم که با هم صحبت می کردند ،اما جملاتشان را نمی فهمیدم . غم سنگینی با تمام ابعادش در دلم خانه کرده بود . و این ارتباط مستقیمی داشت با حال غریب امروز جناب امیرعلی . ****** رفتن به شرکت برام عین جان کندن بود . نمی دانستم چطور باید با بهادری رو به رو شوم .
و میل شدیدم به خُرد کردن فکش را در خودم نابود کنم . به هر جان کندنی بود خودم را راضی کردم و بعد از رفع اشکالات فاطمه به شرکت پا گذاشتم . بابا ولی با دیدنم بعد از یک هفته لبخند عمیق پدرانه ای نثارم کرد و چند قدمی به طرفم آمد؛ صورت چروکیده اش با لبخند پُرمهرش عجیب در دل آدم می نشست . و چقدر دوسداشتم او را ، که مرا یاد بابا جانم می انداخت .
جواب سلامم را با خُشرویی داد و اضافه کرد :
romangram.com | @romangram_com