#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_125

چشم غُره ای بهم رفت و چادرش را مرتب کرد . رفت کنار دیوار ایستاد و بهش تکیه داد . ارغوان قدمی بهش نزدیک شد و هم چنان نگاش روی من می چرخید . یک قدم فاصله را طی کردم و کنارشان قرار گرفتم . نگام را دادم به فاطمه که با تب و تاب شروع به صحبت کرد :

ــ واسه اینکه قرار بود امروز بعد امتهان بریم با هم کتابخونه و در اشکالات بنده حقیر برای امتهان آناتومی کمکم کنی ؛ ایشالا که به خاطر مبارکتون اومد ؟

سری براش تکان دادم :

ــ بله خانم یادمه . می رفتین تو کتابخونه تا من بیام .

قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید جناب مانی بهمان نزدیک شد ، که صد البته امیرعلی هم همراهش بود . ابروهاش به شدت در هم گره خورده بود و نگاه خیره اش را روی دست راستم ثابت نگه داشت . بی اختیار دستم را درون جیب بافتم فرو کردم و نگام را دادم به چشمان خاکستری بی تابش . نگاش بالا آمد و به چشمان من متصل شد . دلم هُری پایین ریخت . بعد آن اتمام حجت چند دقیقه پیش ، انتظار داشتم حداقل تا امتهان بعدی چشمم به جمالش روشن نشود . مانی خان اجازه نداد بیشتر از این در افکار مالیخولیایی خودم و نگاه پر سوال و خیره ی امیرعلی شناور باشم . با لحن دوستانه ای گفت :

ــ سلام خانم ها .

سری براش تکان دادم اما ارغوان وفاطمه با ادب و متانت یک خانم ، جواب سلامش را دادند . دروغ چرا کمی ، فقط کمی خجالت کشیدم و زیر لب سلامی گفتم . نگاه مانی روی من چرخید و بی مقدمه گفت :

ــ خدا بد نده خانم تنها ! موقع امتهان متوجه شدم دستتون باند پیچی شده ، امیدوارم که مسئله جدی نباشه .

خُب ، انقدر مودبانه صحبت کرد که مجبور به پاسخ شدم :

ــ چیز مهمی نیست جناب ! ممنون از دقت نظرتون !

یک تای ابروش بالا رفت . فاطمه که تازه متوجه ی موضوع شده بود با نگرانی بازوم را کشید :


romangram.com | @romangram_com