#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_124

لحن بی تابش دلم را بی قرار کرد و صدای کوبشش بیشتر و بلندتر شد . باورم نمی شد این شدت

نگرانی و بی تابی جزیی از نقشه اش باشد . با ناباوری گفتم :

ــ الان باید برات توضیح بدم ؟ من واقعا لزومی تو این کار نمی بینم !مسائل شخصی من هیچ ربطی به شما نداره آقای تهرانی !

طوفان نگاش شدت گرفت و با غیظ فکش به هم متصل شد . یک قدم به سمتم برداشت و فاصله مان را به حداقل رساند . با حرص گفت :

ــ دختر سرتق ، مثل آدم یه سوال ازت پرسیدم ؛ نمی تونی تو هم مثل آدم جوابم رو بدی و اینقدر آسمون به ریسمون نبافی ؟

نزدیکی بیش از حد به او و تنفس هُرم نفس هاش ، به حال خرابم دامن می زد . قدمی به عقب برداشتم و به سختی نگام را از نگاش جدا کردم :

ــ بازم به تو ربطی نداره که چه بلایی سر من اومده ! ما هیچ رابطه ی نزدیکی با هم نداریم . خوشم نمی یاد سوال جواب شم !

لحنم بر خلاف درون پر آشوبم ، آنچنان کوبنده بود که او را سر جاش میخکوب کند . روی پاشنه ی پا چرخیدم و با عجله از او و نگاه پُر از رنجش و دوستی اش گریختم . شاید دوستی نبود ، ولی نمی دانستم نام حسی که در نگاش بیداد می کرد چه بگذارم . در امیرعلی چیزی فرق کرده بود . چرا این روزها همه در حال تغییر بودند ؟ و توانایی فهم این تغییر برای من سخت و نا ممکن بود . با قدم های بلند از او دور شدم . در حالی که او هنوز آنجا ایستاده بود و با نگاش بدرقه ام می کرد . ارغوان به همراه فاطمه پایین پله ها به انتظارم ایستاده بودند . اضطرابم را پشت لبخندی عاریه پنهان کردم و بهشان سلام کردم . ارغوان به دقت نگام می کرد . فاطمه با خُشرویی همیشگی اش گفت :

ــ سلام به تنبل خانم ! بابا علف زیر پامون سبز شد ، منم با این وزن زیادم امروز کفش پاشنه دار

پوشیدم . نمی دونستم که قراره تا ظهر یه لنگه پا منتظر سرکار خانم وایستم .فاطمه همین شکلی بود . ولش می کردی یک نفس حرف می زد . بدون اینکه بهت برای جواب فرصتی بدهد . لبخندم این بارم دیگر عاریه نبود :

ــ امون بده خواهر ! چه خبرته مثل ور وره جادو داری غُر می زنی ؟ خُب چرا منتظر موندی ؟


romangram.com | @romangram_com